<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<!-- generator="Movable Type/3.35" -->
<rss version="0.91">
  <channel>
    <title>خانه دوست</title>
    <link>http://blog.khaneyedoost.com/</link>
    <description></description>
    <language>en-us</language>
    <webMaster>hdadfarma@gmail.com</webMaster>
    <pubDate>, 20  2012 21:39:25 +0330</pubDate>
    <item>
      <title>روزگار سیاه</title>
      <link>http://www.khaneyedoost.com/blog/archives/000407.html</link>
      <description> سرمای شهر تنهایی‌هامان را با درد فنا شدن وطن فراموش می‌کنیم. بر سنگفرش زمان، سفرهای کوتاه جهان‌ـ بی پایان با مقصدی خالی از آن چشمان خیال انگیزت آغاز می‌شوند...همزمان که این مرگ قلب من در روزانه‌های بی حاصل بر...</description>
    </item>
    <item>
      <title>تولدی برای باران</title>
      <link>http://www.khaneyedoost.com/blog/archives/000406.html</link>
      <description> بغض شکسته سرزمین‌های دور,تنهایی آبی بیکران امواج بی ساحل,برگ‌های سرگردان پاییزهای فراموش شده, بادهای زمین گیر شده تپه‌های غربت,خیابان‌های بلند بی رهگذر,سراب‌های خوش رنگ جاده‌های خاموشی,آسمان صاف شبهای کویر,دشت‌های انبوه نرگس,هوای ساکت برفی....همه در جشن باران...عمر بلندش تصاویر لحظاتی...</description>
    </item>
    <item>
      <title>رود آرزوها</title>
      <link>http://www.khaneyedoost.com/blog/archives/000405.html</link>
      <description> کهکشان انگار به پسرک خیره شده بود...جاده پر از نورهای سرگردان بود.نورهایی که هرکدام سرنوشت انسانهای تنها را حمل میکردند...فضا پر از صدا بود...دانه‌های داغ اشک این بار نه از ابرهای سرزمین‌های دوردست که از تصاویر مبهم لحظه‌هایی که...</description>
    </item>
    <item>
      <title>باران</title>
      <link>http://www.khaneyedoost.com/blog/archives/000404.html</link>
      <description> رویاهای در برف مانده را موسیقی شکستن باران از خواب گرم صبحگاهی من می‌رباید...روزنه کوچکی به بازی کودکان به جای مانده از تابستان باز میکنم..بوی باران همراه سوت ممتد پسرک خردسال، حجم اندک اتاق را پر میکند...با حسرت تمام،...</description>
    </item>
    <item>
      <title>یک شب که پاییز شدی</title>
      <link>http://www.khaneyedoost.com/blog/archives/000403.html</link>
      <description> روي صندلي تنهايي ها  نشسته‌ام.شب آرام از نيمه عبور ميکند.اطلسي هايي که پشت سر تو ماند از شکوهش پژمرده ميشوند،دانه‌هاي سنگين اشک تصوير باغچه کوچک اين شبهاي مرا ميسوزاند.از آن ارتفاعات سياه شب طلوع ميکند…آسمان چشمان  تو را روياهاي...</description>
    </item>
    <item>
      <title>تب سرد</title>
      <link>http://www.khaneyedoost.com/blog/archives/000402.html</link>
      <description> باران غم این سالهای دراز را میشوید از خیابانهای بلند غربت...اندوه فراوانی که تمام تن مرا دربرگرفته است...قلب باشکوهی که تنها به جرم فریاد کردن آزادی، زندان بر آن بوسه میزند...چوبه داری که دهانی که میبویند را به خود...</description>
    </item>
    <item>
      <title>چترها را باید بست</title>
      <link>http://www.khaneyedoost.com/blog/archives/000401.html</link>
      <description> شبهای تاریک را نورهای سرگردان میخورند و با شتابی هراسان غروب‌های تنهایی را تا پاییز سپری میکنیم...دیدار در وقتی اضافه باقیمانده از عشق...از من...؟باران بر شیشه روبروی من میکوبید.جاده را باد با خود میبرد من را یاد تو...پا بر...</description>
    </item>
    <item>
      <title>در هوای بی‌چگونگی</title>
      <link>http://www.khaneyedoost.com/blog/archives/000400.html</link>
      <description> شب پر از هراسهای بیگاه است.در هوای بی چگونگی قدم میزنم و دانه‌های اشک آتش رنجهای دورنم را فرو نمی‌فشاند...در آسمان تو هوای پروازم است...پیامبر پاییزم بر من ببار...سرتاسر تنم را یاد تو درمی‌نوردد..کاش از آسمان شب می‌شد ترا...</description>
    </item>
    <item>
      <title>دریا دریا دلتنگی</title>
      <link>http://www.khaneyedoost.com/blog/archives/000399.html</link>
      <description> تنها بر دیوار تنهایی‌ها میکوبم...آرام در سکوت من ، شلوغی‌ها آن سوی پنجره اتوبوس بخار میشوند...و این فضای گرم را اشکهایی که میدوند و سایه مصنوعی چشمانم را طی می‌کنند،خوب میشناسند.تند و تند تن خسته‌ام را به خانه میرسانم...بر...</description>
    </item>
    <item>
      <title>پرنده‌های قفسی</title>
      <link>http://www.khaneyedoost.com/blog/archives/000397.html</link>
      <description> خورشید آرام پهنه چشمان من را سفر میکند...وسعتی خالی از پیامبر پاییز...تصویر کوچکی از قله‌های کوتاه زندگی من...سرزمین‌های وعده داده شده به من در آتش میسوزند.مسافر کوچک زمان اینها را میبیند و چشمان خیسش را میبندد...جهان اطراف او با...</description>
    </item>
    <item>
      <title>پیامبری به نام پاییز</title>
      <link>http://www.khaneyedoost.com/blog/archives/000396.html</link>
      <description> شب آسمان تنهایی‌ها را نقاشی میکند.پرده کوچکی که موسیقی من آتشش میزند...&quot;دلتنگی‌های آدمی را باد ترانه‌ای میخواند...رویاهایش را آسمان پر ستاره نادیده میگیرد و هر دانه برفی به اشکی ناریخته میماند....&quot;دراین سکوت حقیقت ما نهفته است...دانه‌های اشک آرام صورت...</description>
    </item>
    <item>
      <title>پاییز خوابهای من</title>
      <link>http://www.khaneyedoost.com/blog/archives/000395.html</link>
      <description> دریچه کوچک خاک آلود روی میز را باز میکنم...زمان از محمل موسیقی به بیرون تراوش می‌کند...دستان خالی من را باد پر میکند، تنهایی شب را شعر خوب سهراب...به سرزمینم نگاه می‌کنم...حجم خروشان آفتاب...خورشید با تمام توانش خیابان دیگران را...</description>
    </item>
    <item>
      <title>another 6th of OrdiBehesht</title>
      <link>http://www.khaneyedoost.com/blog/archives/000391.html</link>
      <description> پنجره اتاق را باز میکنم و اردیبهشت حجم خالی زندگانی را پر میکند.نوید سالروزی که دستهایم را باز میکردم و باران بر کودکیهای ساده امان بوسه میزد باز...حالا پس از سالها هنوز آسمان من پر از ابر است.سکوت جشن...</description>
    </item>
    <item>
      <title>بازگشت</title>
      <link>http://www.khaneyedoost.com/blog/archives/000390.html</link>
      <description> دوردستها جاده محو تماشای شب برایم دست تکان میداد... در امتداد دلتنگ ترین غروب جهان به سمت آن چه از خانه در یادم مانده بودم روانه بودم.هوا پر از بوی کلماتی بود که زمزمه های مبهم تنهایی را از...</description>
    </item>
    <item>
      <title>تکه ای از آسمان</title>
      <link>http://www.khaneyedoost.com/blog/archives/000387.html</link>
      <description> آسمون پیشم شکسته...صدای خواننده ای که زمان را برایم تداعی میکند....قدیمی ترین دریایی که ساخت باران بود را حالا که آسمانِ محبوس گوشه پنجره ها بی کسی هایش را با خود میبرد ،من دوباره میبینم ...حالا که تنهای تنها...</description>
    </item>

  </channel>
</rss>
