<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<!-- generator="Movable Type/3.35" -->
<rss version="0.91">
  <channel>
    <title>خانه دوست</title>
    <link>http://blog.khaneyedoost.com/</link>
    <description></description>
    <language>en-us</language>
    <webMaster>hdadfarma@gmail.com</webMaster>
    <pubDate>, 23  2010 23:43:27 +0330</pubDate>
    <item>
      <title>خانه دوست</title>
      <link>http://www.khaneyedoost.com/blog/archives/000379.html</link>
      <description> سایه شب گرم تابستان تمام رویاهام را پوشانده بود.آخرین باری که ماه را تماشا کرده بودم چه زمانی بود؟نجوای اسرار آمیز قدیمی‌ترین واژه‌ای از محبت که می‌شناختم مرا در خود فرو برده است.کمی بعد از آفتاب دستانم را در...</description>
    </item>
    <item>
      <title>سه شنبه شبها</title>
      <link>http://www.khaneyedoost.com/blog/archives/000378.html</link>
      <description> موج ممتدی به نام صدا سکوت شب را شکافت.ساعت سبز(چه داستان قدیمی ایی دارد این اسم) شده بود.بازهم سه شنبه.بازهم ساعت ده شب.استاد من که ارادت بی انتهایم را تنها نثار صدایش میتوانستم بکنم آنجا بود.درست بود که از...</description>
    </item>
    <item>
      <title>سر آبادان</title>
      <link>http://www.khaneyedoost.com/blog/archives/000377.html</link>
      <description> روزی روزگاری مردی به نام آرزوهای دست نیافتنی از کنار من عبور کرد...دست من را گرفت...سفر ما را تا چند تکه ابر آزاد برد....سفر ما را به به زیبایی اردی‌بهشت مهمان کرد...ما را تا فراغت رودخانه‌های فراموش شده تا...</description>
    </item>
    <item>
      <title>و حالا باز ششم اردی‌بهشت</title>
      <link>http://www.khaneyedoost.com/blog/archives/000376.html</link>
      <description> بهار...تابستان...پاییز....حالا باز هم اردیبهشت...چقدر صبر کرده بودم تا ششمین روز اردیبهشت را تنفس کنم...حالا تنها کسی که دلتنگی‌ این ثانیه‌های سنگین را با من می‌بیند یاس‌های همسایه‌ است که دوشادوش باد حرکت های ذهن خسته‌ام را پیش‌بینی می‌کند...دنیا هجمه‌ی...</description>
    </item>
    <item>
      <title>تپش سایه‌ دوست</title>
      <link>http://www.khaneyedoost.com/blog/archives/000375.html</link>
      <description> پرده‌ی لغزان چشمان پسرک را دستان خسته‌اش کنار می‌زد...ساعت آرام داد می‌زد...اردیبهشت....تمام حجم اتاق کوچکش را نجوای پیرمرد تنهایی پر کرده بود...یاد نسیم کوتاه عمری، بود که مدت‌ها بر او می‌وزید و درست در ابتدا اردیبهشت بود که تابلوی...</description>
    </item>
    <item>
      <title>اردیبهشت</title>
      <link>http://www.khaneyedoost.com/blog/archives/000374.html</link>
      <description> گوشه کنار علامت سفیدی که مدام تکان می‌خورد پوشه‌ای بود پر از موسیقی‌های قدیمی...فاصله‌ای که بین من و دنیای آن‌ها بود(!) را یک سیم سیاه پر کرد...از میدان ولیعصر که وارد فلسطین شدم و طالقانی تا کنار دیوارهای آن...</description>
    </item>
    <item>
      <title>اتاق آبی</title>
      <link>http://www.khaneyedoost.com/blog/archives/000373.html</link>
      <description> صبح دلتنگیست...دستان خیسم را محکم به سیاهی کیفم فشار میدهم......و دلتنگی آرام مرا فرامیگیرد.حجم بی انتهای غربت....به قول سهرابم موسم دلگیریست...جای من اینجا نیست...چه حرفهای ساده ای....چه نوشته ی خالی ای؟.کتاب شعر را باد روی طاقچه یکنواختیهام میگذارد....لای آن...</description>
    </item>
    <item>
      <title>Who knows</title>
      <link>http://www.khaneyedoost.com/blog/archives/000372.html</link>
      <description> دستهای لرزان شب پر از خواب‌های هراس‌آلودست.هزاران هزار فکر بی‌انتها که مدام در این هزارسوی نا‍‌پیدا، گم می‌شوند...گوش شب را زوزه‌ی باد پر می‌کند تاریکی ذهن پسرک را ترس...سرزمینی که خاک سیاه افقش را پوشانده...آن دورها مرد تنهایی دست...</description>
    </item>
    <item>
      <title>دروغ گو</title>
      <link>http://www.khaneyedoost.com/blog/archives/000371.html</link>
      <description> برف روی شب سوار میشود، از سرزمینهای دور صدای تغییر می‌آید...ذهن مشوش پسرک داستانهام لابه‌لای سرگردانی نورها قدم می‌زند.خیابان بلندی که در انتهای نامعلوم آن آسمان آوار می‌شود برای زمین سیاه من ....چشمهایم را اندکی می‌بندم؛حرارت خسته‌کننده زندگی، چند...</description>
    </item>
    <item>
      <title>آه خدایا</title>
      <link>http://www.khaneyedoost.com/blog/archives/000370.html</link>
      <description> یه وقتایی تو زندگی هست که احساس میکنی تمام مشکلات دنیا رو سرت خراب شده با این که تو بی تقصیری.امروز و این لحظه برای اولین بار همچین حسی دارم.این متفاوت ترین نوشته باید باشه در خانه دوست.آدمها اینجا...</description>
    </item>
    <item>
      <title>راهی میان آسمان</title>
      <link>http://www.khaneyedoost.com/blog/archives/000368.html</link>
      <description> آسمان وقتی که پسرک از ابرها بالا می‌رفت نگاهش می‌کرد.آسمان سکوت پسرک را وقتی با کوله‌پشتی‌اش حرف می‌زد، می‌شنید.زمانی که باد پایا (ی) انتظار همسفر را برای پسرک نون می‌گذاشت باران تندی گرفت... و آبی بیکران را تاریکی زیبای...</description>
    </item>
    <item>
      <title>از باران تا حافظ</title>
      <link>http://www.khaneyedoost.com/blog/archives/000367.html</link>
      <description> لابه‌لاى یک روز بارانی پیداش شد،بین اتصال یک حجم وسیع سیاه و فلز سرد ،من بین انبوه علایم مانده بودم...برای من یک بغل صدا آورد....دستهام وقتی به تنهایی رسیدم برق می‌زد...ابعاد کوچک اتاق را توان تاب آوردن این کلمات...</description>
    </item>
    <item>
      <title>ز م س ت ان</title>
      <link>http://www.khaneyedoost.com/blog/archives/000366.html</link>
      <description> زمستان هم مثل تنهایی ت دارد.زمستان هم مثل سکوت س دارد.زمستان مثل من م دارد...کف زمین از یکنواختی خاک می‌خورد...عشق در دست ‌گرفتم...پنجره هم نگاه بیگانه‌اش را پرتوهای سرگردان برد.گشودمش.شب پر از صدای همسایه‌ها بود...چه رویاهای کودکانه‌ای...من روی گرد...</description>
    </item>
    <item>
      <title>91</title>
      <link>http://www.khaneyedoost.com/blog/archives/000365.html</link>
      <description> سپید دانه‌های کوچکی که هوا را از تکه‌های آسمان پر کرده بود قدم‌های بلند من را می‌گرفت.کنار تنهایی یک پارک نشستم.مشت پر از خدایم را باز کردم و به جرقه‌های اندک خوشبختی مهلت ملاقات دادم....آن دورها بر صفحه‌ی رنگی‌ایی...</description>
    </item>
    <item>
      <title>دیوانه</title>
      <link>http://www.khaneyedoost.com/blog/archives/000364.html</link>
      <description> من،پاییز و یک اتاق تنهای تنها نشسته بودیم.برف سکوت باشکوهش را در دستان شب می‌گذاشت.چقدر رویداد بود این شب‌ها.چقدر تنهایی‌های نو.ذرات کوچکی از خورشید گرداگرد من می‌چرخیدند؛ بوی خوب فردا بود.&quot;حالا دیگر تنهای تنها زندگی می‌کنم&quot;، سخنان یک عابر...</description>
    </item>

  </channel>
</rss>