<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom">
   <title>خانه دوست</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://blog.khaneyedoost.com/" />
   <link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://blog.khaneyedoost.com/atom.xml" />
   <id>tag:blog.khaneyedoost.com,2012://5</id>
   <updated>2012-01-20T18:24:15Z</updated>
   
   <generator uri="http://www.sixapart.com/movabletype/">Movable Type 3.35</generator>

<entry>
   <title>روزگار سیاه</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.khaneyedoost.com/blog/archives/000407.html" />
   <id>tag:blog.khaneyedoost.com,2012://5.407</id>
   
   <published>2012-01-20T18:09:25Z</published>
   <updated>2012-01-20T18:24:15Z</updated>
   
   <summary> سرمای شهر تنهایی‌هامان را با درد فنا شدن وطن فراموش می‌کنیم. بر سنگفرش زمان، سفرهای کوتاه جهان‌ـ بی پایان با مقصدی خالی از آن چشمان خیال انگیزت آغاز می‌شوند...همزمان که این مرگ قلب من در روزانه‌های بی حاصل بر...</summary>
   <author>
      <name>nima</name>
      <uri>www.khaneyedoost.com</uri>
   </author>
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://blog.khaneyedoost.com/">
      <![CDATA[<p align="center"></p>
سرمای شهر تنهایی‌هامان را با درد فنا شدن وطن فراموش می‌کنیم. بر سنگفرش زمان، سفرهای کوتاه جهان‌ـ بی پایان با مقصدی خالی از آن چشمان خیال انگیزت آغاز می‌شوند...همزمان که این مرگ قلب من در روزانه‌های بی حاصل بر روح فراری شب پاییز خراش می‌اندازد باید خودم را به گودالهای سیاهی برسانم که ایران را در کام خود خواهد فرو برد.نقش من تنها گریستن بر سرزمین پدران و مادران آفتاب...سرنوشت از شبهای بی باران پاییز با من چه حکایت‌ها که نمیکند...دوری از دستان سرد تو و دانه دانه اشکی که گونه های خاکی مرا میشوید...عقربکهای زندگانیم  مرا از نیمه سیب حیاتم، نشانی نمیدهد...آه پروردگار کالبد شبهای بی پایان، این حجم وسیع زمان مرا در هم میکوبد...اندوه بیکران اتاقهای جانکاه مرگ...باران شبهای پاییز و میلاد کهکشانهای فرادست، حسرت انگشتانی که لمس خورشیدهای تابناک حالا تنها آرزویی است که این سیمهای زبان نفهم به هدر میدهندشان...جهان کوچک من ناگهان سردی خانه ابدی کلمات باران خورده این روزها را بر ذهن من مینشاند...گاهی که دست از کاغذهای کاهی شسته‌ام  در چشم انبوه مردمان، لابه‌لای سکوت شب، گم شده‌ام...خط سیاه چشمک زن من از حرکت بازایستاده است......
<p align="center"></p>
فشار گیج کننده‌ای که لحظه ها را به ایستادن از تپش تهدید میکند...با رویای دیدار، ذهنهامان را پس از مرگ خواهند شکافت و دو دست کوچکی که علامت سوالی به بزرگی عشق بر عدالتش حکاکی کرده اند...نتیجه تکامل سلولهای پایان دریاها بود یا بار سنگین سرنوشت آنچنان که کوه‌ها حتی شکستند؟ بر ابتدای جاده‌ای که تو در آن سویش میباری هستم. میشود برویم؟ کجاست خانه دوست؟...
]]>
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>تولدی برای باران</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.khaneyedoost.com/blog/archives/000406.html" />
   <id>tag:blog.khaneyedoost.com,2011://5.406</id>
   
   <published>2011-11-19T20:48:22Z</published>
   <updated>2011-11-19T21:06:32Z</updated>
   
   <summary> بغض شکسته سرزمین‌های دور,تنهایی آبی بیکران امواج بی ساحل,برگ‌های سرگردان پاییزهای فراموش شده, بادهای زمین گیر شده تپه‌های غربت,خیابان‌های بلند بی رهگذر,سراب‌های خوش رنگ جاده‌های خاموشی,آسمان صاف شبهای کویر,دشت‌های انبوه نرگس,هوای ساکت برفی....همه در جشن باران...عمر بلندش تصاویر لحظاتی...</summary>
   <author>
      <name>nima</name>
      <uri>www.khaneyedoost.com</uri>
   </author>
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://blog.khaneyedoost.com/">
      <![CDATA[<p align="center"></p>
بغض شکسته سرزمین‌های دور,تنهایی آبی بیکران امواج بی ساحل,برگ‌های سرگردان پاییزهای فراموش شده, بادهای زمین گیر شده تپه‌های غربت,خیابان‌های بلند بی رهگذر,سراب‌های خوش رنگ جاده‌های خاموشی,آسمان صاف شبهای کویر,دشت‌های انبوه نرگس,هوای ساکت برفی....همه در جشن باران...عمر بلندش تصاویر لحظاتی که رفتی...کودکی با شاخه‌های گل سرخ بر چارراه‌هایی که وقت آن جا کشف میشود, ثانیه‌های هراسانی که لای صفحات آلبوم تنهایی‌ فریاد میزنند,ذرات ریز عشق که زیر پای مسافران روز   مرگی‌ها نادیده انگاشته میشوند,حسرت پیرمرد پشت خطکشی‌های سفید خیابان,چتر مادر مضطربی که با باد به سفر رفته,درنگ کوچک نوزاد مبهوت از شلوغی حیات...چشم به آسمان میدوزیم...ترانه‌های تلخ میهن...بر گرد باران میچرخند...پسرک را کسی نمیبیند...حتی آسمان سخاوتمند باران...او در اتاق تنهایی‌هایش شمع کوچکی روشن کرده...پنجره تنها از باران , پیامی به اندازه سکوت دارد...دستهایش را به تنفس کوچه مهمان میکند...برای باران دستانش را به هم میکوبد...در دوردست صدای پایکوبی می‌آید...تاریکی هندسه اتاق را رنگ میکند,باران جشن دیگران را...هوا پر از قاصدکان کوچکی است که به جشن میلاد باران میروند...در گوشه کز کرده چارچوب زمان, راز چشمان اشک آلود پسرک را اما تنها بادست که نقش زمین میکند...آرزویی که دریا با موجهای بلندش را تا سواحل بیدارترین خاک جهان می‌آورد...قطره کوچکی از تو بر گونه‌های من..............................
<p align="center" style="text-align: center"><img border="0" src="http://blog.khaneyedoost.com/paeez90_2.jpg"></p>
تا چشم کار میکند پاییز با خاک سخن میگوید...بر مزار کودک فرداها برگهای پوسیده عقاید میریزند...همیشه برای تماشای موسیقی عشق, زمان باقی نیست...نیمکت‌های اشتراک پر تنهایی‌هاند...خطوط درشتی که زیر حجوم پاییز ،از تن سنگهای خارای ابدیش ، هنوز خوانا نیست..............
]]>
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>رود آرزوها</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.khaneyedoost.com/blog/archives/000405.html" />
   <id>tag:blog.khaneyedoost.com,2011://5.405</id>
   
   <published>2011-11-18T21:02:54Z</published>
   <updated>2011-11-18T21:08:52Z</updated>
   
   <summary> کهکشان انگار به پسرک خیره شده بود...جاده پر از نورهای سرگردان بود.نورهایی که هرکدام سرنوشت انسانهای تنها را حمل میکردند...فضا پر از صدا بود...دانه‌های داغ اشک این بار نه از ابرهای سرزمین‌های دوردست که از تصاویر مبهم لحظه‌هایی که...</summary>
   <author>
      <name>nima</name>
      <uri>www.khaneyedoost.com</uri>
   </author>
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://blog.khaneyedoost.com/">
      <![CDATA[<p align="center"></p>
کهکشان انگار به پسرک خیره شده بود...جاده پر از نورهای سرگردان بود.نورهایی که هرکدام سرنوشت انسانهای تنها را حمل میکردند...فضا پر از صدا بود...دانه‌های داغ اشک این بار نه از ابرهای سرزمین‌های دوردست که از تصاویر مبهم لحظه‌هایی که گم شده بودند می‌بارید...پنجره کوچک پاییز, آسمان تیره شب و میلاد یک خورشید در حال انفجار ,قلب جاده را میشکافت...گسیختگی کوچک زمان را درخت رودهای روان ثبت کرده بود...عشقی که بر تاروپود سالهای چوبی نقش خواهد بست....آن دورها رود نظاره‌گر چشمان اشک‌آلودی بود که تا آن جا که افق توان داشت آرزو به آب میریخت...شب پر از هیاهو, پر از خوشی سرکش آدم‌ها و اما خالی از تنهایی دستها....کلمه, کلمه نبود...شباهنگام پنجره کوچک پاییز بود و باز پسرک تنها...باران خیابان رویاهایش را میشست...تنها صدای گریستن او بود که حجم کوچک کهکشانش را پر کرده بود...باد آرام بر بستر او میوزید...جاده هنوز میرفت و شب آبستن سرگشتگی تاریخ بود...پسرک اشکهایش را کجا به خاک باید میسپرد حالا که جاذبه زمین هم فاصله را یاد زندگی داده بود.
<p align="center"></p>
باران برگهای پاییز آن زمان که انگار تمام غمهای جهان بر پیکر نحیف عشق فرود می‌آمد, آغاز شد...سرنوشت بغض آلود پاییز را مردمان بسیاری برای پیامبر پاییز من گواهی کردند..داستان رنجهای کهنه و روزهای گم شده...حالا که پاییز به انتها نزدیک میشود من در ابتدای درختان ابد ایستاده‌ام...مسافر کوچک زمان را عشق بود که تا خانه دوست همراهی میکرد...به انتظار ایستادن زمان گام خواهم برداشت.بر سر در خانه کوچکمان, افسانه آیه‌های پیامبر پاییز را می‌آویزم...آن شب که باران بر حیات ما بی‌وقفه فرود می‌آمد و او اندک اندک ناگهان تا خورشید کهکشان‌های دیگر صعود میکرد...
]]>
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>باران</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.khaneyedoost.com/blog/archives/000404.html" />
   <id>tag:blog.khaneyedoost.com,2011://5.404</id>
   
   <published>2011-10-27T09:16:13Z</published>
   <updated>2011-12-10T07:39:38Z</updated>
   
   <summary> رویاهای در برف مانده را موسیقی شکستن باران از خواب گرم صبحگاهی من می‌رباید...روزنه کوچکی به بازی کودکان به جای مانده از تابستان باز میکنم..بوی باران همراه سوت ممتد پسرک خردسال، حجم اندک اتاق را پر میکند...با حسرت تمام،...</summary>
   <author>
      <name>nima</name>
      <uri>www.khaneyedoost.com</uri>
   </author>
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://blog.khaneyedoost.com/">
      <![CDATA[<p align="center"></p>
رویاهای در برف مانده را موسیقی شکستن باران از خواب گرم صبحگاهی من می‌رباید...روزنه کوچکی به بازی کودکان به جای مانده از تابستان باز میکنم..بوی باران همراه سوت ممتد پسرک خردسال، حجم اندک اتاق را پر میکند...با حسرت تمام، انگشتی که نشان از سالهای دور نوشتن دارد را بر حرارت نمناک شیشه می‌کشانم...تصویر انبوه انتظار فصلهایی که گذشت...باران بر پیکر این شهر بیگانه فرود می‌آید.چند نقطه تیره آن گوشه‌های آسمان، چشمانم را از پرواز کبوتری سرگردان می‌برد به ابتدای ابر کوچکی که سیاه میکندش این خطوط موازی خاکستری...هوایی در این جا انگار نمانده...همه درآتشی که بر لبان من است میسوزد و تقلای آرزوهای کوچکی که روزی خواسته‌ا‌شان بزرگ شدن بود را حالا که بر کف سرد زمین اینجا افتاده‌اند من میبینم...آسمان سرزمین روزهای رفتن را دیوارهای بلند بایدها پوشانده...آه بلندم را باران شاید به دریا میبرد، تنهایی وسیع صداهامان را بغض فروخورده خاک...اندیشه شبهای بلند پاییز بر دشت بیکران نتوانستن‌هایمان میوزد، نسیم آرامی که طوفان کاش بود و این یکی از جای کندش را میتوانستیم ببینیم...کلمات گنگ و نامفهوم حنجره من را باز هم باران خواهد شست...شبح خاکستری پیامبر در آستانه آسمان درختان پاییز، آواز بلندی که از کودکی‌ها در خاطرم مانده را می‌خواند.مدام بر در واژه‌ها میکوبند عابران خیابان باران...
<p align="center" style="text-align: center"><img border="0" src="http://blog.khaneyedoost.com/paeez90_1.jpg"></p>
من از قلب پاییز، زیر باران با تو سخن میگویم...کدام پیام روشن شب باران، طرح چشمان تو را از من بازپس میگیرد؟کوتاهی لمس غروبهای طلایی را به درازی آفتاب دیگران وا مده...آیه‌های کتابت را قلمرو پهناور مردمان میخوانند، تو بارانم باش، عطش فرو ناپذیر دستانم را پنهانی در دوردستهای تمنا دریاب.....دریاب..........دریاب................... ]]>
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>یک شب که پاییز شدی</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.khaneyedoost.com/blog/archives/000403.html" />
   <id>tag:blog.khaneyedoost.com,2011://5.403</id>
   
   <published>2011-09-23T06:49:25Z</published>
   <updated>2011-12-10T07:40:14Z</updated>
   
   <summary> روي صندلي تنهايي ها  نشسته‌ام.شب آرام از نيمه عبور ميکند.اطلسي هايي که پشت سر تو ماند از شکوهش پژمرده ميشوند،دانه‌هاي سنگين اشک تصوير باغچه کوچک اين شبهاي مرا ميسوزاند.از آن ارتفاعات سياه شب طلوع ميکند…آسمان چشمان  تو را روياهاي...</summary>
   <author>
      <name>nima</name>
      <uri>www.khaneyedoost.com</uri>
   </author>
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://blog.khaneyedoost.com/">
      <![CDATA[<p align="center"></p>
روي صندلي تنهايي ها  نشسته‌ام.شب آرام از نيمه عبور ميکند.اطلسي هايي که پشت سر تو ماند از شکوهش پژمرده ميشوند،دانه‌هاي سنگين اشک تصوير باغچه کوچک اين شبهاي مرا ميسوزاند.از آن ارتفاعات سياه شب طلوع ميکند…آسمان چشمان  تو را روياهاي سالهاي حسرت آلود، پوشاندست …تو پيامبر اين شبهايي…بالهاي اعجاز تو باز ميشود..اين نقطه کوچک از زمين را پرواز آغاز کن…دوردستها باران تن خسته کلمات را ميشويد…تنها واژه اي که باقيمانده پاييز……حياط کوچکي که قلب من را از جا ميکند، دو صندلي خالي و بوته گل سرخي که حالا زير نور بي رمق آفتاب رنگ باخته.چشمانم را باز ميکنم و در انتهاي خوابهاي باران زده من پاييز است که بر جاده هاي خداحافظي ايستاده دست تکان ميدهد…دستان خالي ام را بن بست اين امواج خروشان ميسازم…سد اشکهام خشم اين معجزه توست.تو بر آتش تقدير مينشيني و خاکستر اين عشق آسمان سرزمينم را پر از پاييز ميکند…هوا پر از عطر ايثار توست.تو پيامبر پاييزي و اين راز را تنها سينه شکافته من و کلماتي که بر بالين شب آرميده اند ميدانند…]]>
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>تب سرد</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.khaneyedoost.com/blog/archives/000402.html" />
   <id>tag:blog.khaneyedoost.com,2011://5.402</id>
   
   <published>2011-09-01T18:06:53Z</published>
   <updated>2011-12-10T07:41:05Z</updated>
   
   <summary> باران غم این سالهای دراز را میشوید از خیابانهای بلند غربت...اندوه فراوانی که تمام تن مرا دربرگرفته است...قلب باشکوهی که تنها به جرم فریاد کردن آزادی، زندان بر آن بوسه میزند...چوبه داری که دهانی که میبویند را به خود...</summary>
   <author>
      <name>nima</name>
      <uri>www.khaneyedoost.com</uri>
   </author>
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://blog.khaneyedoost.com/">
      <![CDATA[<p align="center"></p>
باران غم این سالهای دراز را میشوید از خیابانهای بلند غربت...اندوه فراوانی که تمام تن مرا دربرگرفته است...قلب باشکوهی که تنها به جرم فریاد کردن آزادی، زندان بر آن بوسه میزند...چوبه داری که دهانی که میبویند را به خود می‌آویزد....زن تنهایی که بر خنده انسانهای بیخیال دست میساید...کودک کوچکی که کوله‌بار اشکهایش زیر لگد آدمها نادیده گرفته میشود...آسمان دقایقی تو را به من میبخشد و چشمان داغ من بازهم آن نوک ماه تو را میبیند که میروی و مینشینی...من سرشار از اشک میشوم...کارم به هق هق میرسد...لحظه‌ای می‌اندیشم حالاست که دم فرو بندم و بمیرم اما باز سینه‌ام که بالا و پایین میرود هست....احساس حقارت میکنم...تصورم آن است که هر چه درد است از اینهاست..سرزمینم، ایرانم، را غصب کرده‌اند...دلهامان را خون ، چشمانمان را اشک آلود....
<p align="center"></p>
چنان اشک میریزم که این صفحه سپید را هم سیاه میبینم...صدایی که جا گذاشتی بر پنجره‌ها میکوبد...حجم کوچک این اتاق حالا هزاربار کوچکتر مرا در خود میفشارد....سرنوشت خالی بر دستهایم سنگینی می‌کند...کلماتم را امشب آن پرنده کوچکی که خورشید داده بود با خود برد...من در شب آنگاه که تاریکی از تو روشن شد پلک زدم و زدم و زدم...انتهای سردِ خانه را رد خیال تو پر کرده...به دلتنگی آن مرد تنهای زندانهای شهرمان راه میبرد رویاهام...چقدر تنهاست..چقدر تنها....شاید یک روز سهم همه ما خوشبختی باشد...شاید روزی تمام آن تن‌هایی که به دست باد سپردند برخیزند و کودکان وطنم به تساوی خورشید را تماشا کنند....پاییز حالا نزدیک میشود...بیا بریم اون بالا...پیش اون تپه‌ایی که نسیم عشق رو زندونی کرده اونجا...من نوشتنو میذارم کنار...امشب آخ من پر از غمم....بذار کلمه‌هام برند...امشب فقط میخوام اشک بریزم...امشب چقدر تنهام...امشب فقط میخوام اشک بریزم...
<p align="center"></p>
وقتی که دلتنگ میشمو و همراه تنهایی میرم...داغ دلم تازه میشه..زمزمه‌های خوندنم وسوسه های موندنم با تو هم اندازه میشه....قد هزار تا پنجره تنهایی آواز میخونم...دارم با کی حرف میزنم نمیدونم نمیدونم..این روزا دنیا واسه من از خونمون کوچیکتره...کاش که میتونستم بخونم قد هزار تا پنجره.....
<p align="center"></p>
منو از این کوچه‌ها بگیر و ببر...من با این شهر بیگانه‌ام...منو با خودت ببر...بذار یه درخت باشم جلوی اون پنجره‌ای که پاییزه...همه برگام داره واست میریزه....امشب فقط میخوام اشک بریزم...امشب فقط دارم اشک میریزم.....
]]>
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>چترها را باید بست</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.khaneyedoost.com/blog/archives/000401.html" />
   <id>tag:blog.khaneyedoost.com,2011://5.401</id>
   
   <published>2011-08-25T19:15:23Z</published>
   <updated>2011-12-10T07:41:50Z</updated>
   
   <summary> شبهای تاریک را نورهای سرگردان میخورند و با شتابی هراسان غروب‌های تنهایی را تا پاییز سپری میکنیم...دیدار در وقتی اضافه باقیمانده از عشق...از من...؟باران بر شیشه روبروی من میکوبید.جاده را باد با خود میبرد من را یاد تو...پا بر...</summary>
   <author>
      <name>nima</name>
      <uri>www.khaneyedoost.com</uri>
   </author>
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://blog.khaneyedoost.com/">
      <![CDATA[<p align="center"></p>
شبهای تاریک را نورهای سرگردان میخورند و با شتابی هراسان غروب‌های تنهایی را تا پاییز سپری میکنیم...دیدار در وقتی اضافه باقیمانده از عشق...از من...؟باران بر شیشه روبروی من میکوبید.جاده را باد با خود میبرد من را یاد تو...پا بر حیات می‌فشارم،کلمات از منفذ کوچکی  بیرون میپرند، بر کف سیاه زندگی پخش میشوند...مهتاب بر چتر تنهاییهامان هم خانه نمیکند نمیدانم چرا...
<p align="center"></p>
شب از قلب کوچکی که در انتهای صدا گم شد حکایت میکند...چشمان دختر پاییز را اشک دوران میبرد...رنج دادن یاد به دست باد...من همکلام آبهای روان میشوم...برگهایی که اندک اندک پاییز در جانشان آغاز میشود...قلب کوچک من بر زمین خالی عشق می‌افتد.خواسته بزرگ من با سری افکنده لابه‌لای اشکهای پیامبر گم میشود...عشق واژه غریب امشب ماست...نامش را من اما به سرچشمه سرابها میبرم...یادش را...زمزمه‌هایم را به آبتنی چشمانش مهمان میکند...نادانی‌ام را به دالانهای تاریک حقیقت میبرد...شب همه جا هست...باران هم...
<p align="center"></p>
شمارش روزها را آغاز کرده‌ام...شبها را به تو می‌سپارم...برای من باران را بیاور...من ابرهای فراغت را گم کرده‌ام...برای من کلمه بیاور،صدا و کمی نگاه...من خود سرود چشمانت را خواهم ساخت...بر سرآغاز آسمان نشسته‌ای...پرنده تنهایی‌ را قاصد روزهای باران می‌کنم...چتر تنهایی من را شکوه بارش تو بست...برای من ای پیامبر، پاییز را بیاور...
<p align="center" style="text-align: center"><img border="0" src="http://blog.khaneyedoost.com/chatr.jpg"></p>]]>
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>در هوای بی‌چگونگی</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.khaneyedoost.com/blog/archives/000400.html" />
   <id>tag:blog.khaneyedoost.com,2011://5.400</id>
   
   <published>2011-08-01T17:41:51Z</published>
   <updated>2011-12-10T07:42:59Z</updated>
   
   <summary> شب پر از هراسهای بیگاه است.در هوای بی چگونگی قدم میزنم و دانه‌های اشک آتش رنجهای دورنم را فرو نمی‌فشاند...در آسمان تو هوای پروازم است...پیامبر پاییزم بر من ببار...سرتاسر تنم را یاد تو درمی‌نوردد..کاش از آسمان شب می‌شد ترا...</summary>
   <author>
      <name>nima</name>
      <uri>www.khaneyedoost.com</uri>
   </author>
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://blog.khaneyedoost.com/">
      <![CDATA[<p align="center"></p>
شب پر از هراسهای بیگاه است.در هوای بی چگونگی قدم میزنم و دانه‌های اشک آتش رنجهای دورنم را فرو نمی‌فشاند...در آسمان تو هوای پروازم است...پیامبر پاییزم بر من ببار...سرتاسر تنم را یاد تو درمی‌نوردد..کاش از آسمان شب می‌شد ترا چید..کاش میشد قطره قطره وجود تو را بویید... کاش سرزمین دروغینم را کویر فراگیرد...کاش تنهایی‌های انبوهم  را حجم سبز تو آغشته خود می‌ساخت...دوردستها دشتهای مردمان را باران وجود تو زندگی میبخشد و من حرارت روزها را لابه‌لای کتابهایی از جنس آیینی که مرا آموختی زندانی میکنم...باید صبور بود...چهره مکدر خویشتن را به نقابهای بی‌ثمر وا نهاده‌ام...من را از من جدا کن... مرا ببر به کرانه دریاهایی که پدرهایمان میگفتند...دستان مرا تا اوج غروبهای طلایی آرزوهام هدایت کن...چشمانم را به تماشای رازهای زمین مهمان کن...پیامبر من تویی...در هوای تو پرواز را آغاز کرده‌ام...]]>
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>دریا دریا دلتنگی</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.khaneyedoost.com/blog/archives/000399.html" />
   <id>tag:blog.khaneyedoost.com,2011://5.399</id>
   
   <published>2011-07-26T16:28:25Z</published>
   <updated>2011-12-10T07:45:31Z</updated>
   
   <summary> تنها بر دیوار تنهایی‌ها میکوبم...آرام در سکوت من ، شلوغی‌ها آن سوی پنجره اتوبوس بخار میشوند...و این فضای گرم را اشکهایی که میدوند و سایه مصنوعی چشمانم را طی می‌کنند،خوب میشناسند.تند و تند تن خسته‌ام را به خانه میرسانم...بر...</summary>
   <author>
      <name>nima</name>
      <uri>www.khaneyedoost.com</uri>
   </author>
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://blog.khaneyedoost.com/">
      <![CDATA[<p align="center" style="text-align: center"><img border="0" src="http://blog.khaneyedoost.com/paeez3.jpg"></p>
تنها بر دیوار تنهایی‌ها میکوبم...آرام در سکوت من ، شلوغی‌ها آن سوی پنجره اتوبوس بخار میشوند...و این فضای گرم را اشکهایی که میدوند و سایه مصنوعی چشمانم را طی می‌کنند،خوب میشناسند.تند و تند تن خسته‌ام را به خانه میرسانم...بر زمین کوچکم مینشینم و "ترانه‌های میهن تلخ" حجم قلب پژمرده من را پر میکند...سرفه امان لحظه‌های من را بریده من با خیال‌های رنگ باخته در غروب سفر میکنم...دست میسایم در زمانی که تو و چشمانت خیابان بلندی که هراس من آشنا با آن بود را قدم زدی و رفتی..خورشید صدای من هم با تو غروب کرد و دیگر هیچ حرفی از کلمات برنخاست...در کوچه‌ها پیرمردی با دستان تهی دنبال کاغذهای رنگی زمین سیاه را خیره نگاه میکند...مردان سرزمین من آن جا قفلهای تازه‌ای برای پرنده کوچک آزادی میسازند...یاد باران را با ابرهایی به وسعت ترسهایمان به اشتراک گذاشته‌ایم....مرور تصویر تو  خورشید را از گرگ و میش صبحهای تنهایی تا غروبهای دلتنگی، همراهی میکند...بر جاده دستهای تو نشسته‌ام...جهان فریبکار را رها میکنم،بر انتهای این راه باد میوزد...اشکهایم را باد میبرد، یاد ترا فریاد...‌بر جاده دستهای تو نشته‌ام..شاید خاک پیکر مرارت آلودم را نوازش کند...پیامبر پاییز من را دورترین سایه‌های شب با خود برده اند......................................]]>
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>پرنده‌های قفسی</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.khaneyedoost.com/blog/archives/000397.html" />
   <id>tag:blog.khaneyedoost.com,2011://5.397</id>
   
   <published>2011-07-23T21:07:50Z</published>
   <updated>2011-12-10T07:46:20Z</updated>
   
   <summary> خورشید آرام پهنه چشمان من را سفر میکند...وسعتی خالی از پیامبر پاییز...تصویر کوچکی از قله‌های کوتاه زندگی من...سرزمین‌های وعده داده شده به من در آتش میسوزند.مسافر کوچک زمان اینها را میبیند و چشمان خیسش را میبندد...جهان اطراف او با...</summary>
   <author>
      <name>nima</name>
      <uri>www.khaneyedoost.com</uri>
   </author>
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://blog.khaneyedoost.com/">
      <![CDATA[<p align="center"></p>
خورشید آرام پهنه چشمان من را سفر میکند...وسعتی خالی از پیامبر پاییز...تصویر کوچکی از قله‌های کوتاه زندگی من...سرزمین‌های وعده داده شده به من در آتش میسوزند.مسافر کوچک زمان اینها را میبیند و چشمان خیسش را میبندد...جهان اطراف او با زبان غریبی سخن میگوید.تنهایی را موسیقی پر میکند.دستان کوچکش را قلبی که هر لحظه کمتر میتپد...سفر را ناتمام نزدیک حجم سبز شاعر زمانه رها میکند...
<p align="center"></p>
آدمها راه میروند..میخندند...به یکدیگر نگاه میکنند...غروب میآید...آسمان نگاهم را میپوشاند...من از تپه یادگاری‌هایت بالا میروم...آرام آرام شعله ور میشوم...دستانم را باز میکنم شکوه غروب را در آغوش می‌کشم...همه چیز در هم میشکند...باران تن خسته من را در هم میکوبد...کدام جاده تو را به من میرساند؟تیرگی شب چشمان خیسم را آرامش میبخشد...آدمها میخوابند...آدمها خوابهای رنگی میبینند...تنها اتاق روشن شهر را قاصدکها پر میکنند...باد در گلوی تنهایی‌ها میخواند....همه جا نام توست... لابه‌لای اوراق خاطرات کهنه من...یادت را از دیوار حسرت می‌‎آویزم، رنگ چشمانت را بر هر آنچه از کلماتم مانده میکشانم...جهان دوباره از طلوع نور بر خاک خواهد افتاد...گامهای خسته من را صبح تازه، پر از تمنای تو خواهد یافت...آن زمان که خورشید در می‌آید هر روز پرنده‌ای نقره‌ای را آرزوی پرواز خواهم آموخت...هنگامی که زمین قدمهای من را در کام خود فرو خواهد برد پرندگان من آسمان تو را جستجو میکنند...نشان تو را در باد کاشته‌ام...خورشیدی که قلب تو روشنش کرد...
<p align="center"></p>
پاییزه چشم تو وقتی بباره...وقتی که ببینم این بارونه....بارونه چشم تو وقتی بباره...وقتی که ببینم این پاییزه...    
]]>
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>پیامبری به نام پاییز</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.khaneyedoost.com/blog/archives/000396.html" />
   <id>tag:blog.khaneyedoost.com,2011://5.396</id>
   
   <published>2011-07-19T20:09:20Z</published>
   <updated>2011-12-10T07:46:53Z</updated>
   
   <summary> شب آسمان تنهایی‌ها را نقاشی میکند.پرده کوچکی که موسیقی من آتشش میزند...&quot;دلتنگی‌های آدمی را باد ترانه‌ای میخواند...رویاهایش را آسمان پر ستاره نادیده میگیرد و هر دانه برفی به اشکی ناریخته میماند....&quot;دراین سکوت حقیقت ما نهفته است...دانه‌های اشک آرام صورت...</summary>
   <author>
      <name>nima</name>
      <uri>www.khaneyedoost.com</uri>
   </author>
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://blog.khaneyedoost.com/">
      <![CDATA[<p align="center"></p>
شب آسمان تنهایی‌ها را نقاشی میکند.پرده کوچکی که موسیقی من آتشش میزند..."دلتنگی‌های آدمی را باد ترانه‌ای میخواند...رویاهایش را آسمان پر ستاره نادیده میگیرد و هر دانه برفی به اشکی ناریخته میماند...."دراین سکوت حقیقت ما نهفته است...دانه‌های اشک آرام صورت شکسته زمان را فرا میگیرد...برای تو خویش چشمانی آرزو میکنم که چراغها و نشانه ها را در ظلماتمان ببیند..گوشی که شناسه ها و صداها را در بیهوشیمان بشنود..برای تو و خویش روحی که اینهمه را در خود گیرد و بپذیرد و زبانی که در صداقت خود ما را از خاموشی خویش بیرون کشد و بگذارد از آن چیزها که در بندمان کشیده است سخن بگوییم..." در کنار آتشی که شب را میسوزاند  داستان پسرکی که روزی در باد ایستاد و فریاد زنان تاریکی‌ها را خطاب قرار داد آغاز میشود...مسافر کوچکی در زمان..
<p align="center" style="text-align: center"><img border="0" src="http://blog.khaneyedoost.com/newtop2.jpg"></p>
پسرکی در ابتدای جاده تاریک تنها با نوری در دست... قلبی خسته در دست...آب شده در گستره افق..."آنجا که دریا به آخر میرسد و آسمان آغاز میشود..."دیدار تنها برای لحظاتی کوتاه...آه از نهاد پسرک بلند میشود...آهی که لابه‌لای کوهها از آینه‌ها فراتر میرود و حرارت خورشید به آسمان میرساندش...خواب همسفرش را قاصدکها پر میکند دستان لرزانش را ناهمواری رسیدن...میرود و میرود..
<p align="center"></p>
جهان اطراف ناگهان پر از گلهای داوودی میشود...ثانیه‌ای میرسد که سالها غروب چشمانش را نوازش میکرد...آن دورها شبح تمام خواسته‌هایش رنگ وجود میگیرد...کلمات جان می‌بازند...سکوتی که بر تمام توانش چیره میشود...پاییز میشود.........هر آنچه میتواند چشمانش را میبندد...شب را به چشمانش میبرد...در خوابهایش راه میرود...حالا پاییز آنجا کنارش نشسته...سالهایی که سفر کردند و رویاهایی که ناتمام پرواز را از او دریغ...حالا پاییز کنار او نشسته...قلب کوچک زمان از تپیدن باز می‌ایستد...انگار تنها نوشتن هم از یاد او میرود...
<p align="center"></p>
پاییز او را به تپه‌های حقیقت میبرد...پاییز او را تا سراشیب زمان همراهی میکند...میکشدش به تماشای غروب...تناول ماهتاب...چشیدن سکوت...پاییز دستانش کوچک و سرد است...پاییز خیابانهای تنهاییش را پر میکند...پاییز هستی او را تمیز میکند...تا توان دارد نور به او میخوراند...فواره‌های زمان را متوقف میکند...دستش را میگذارد در دست باد...با هم در شب سفر میکنند...روبه‌روی شکوه پاییز اوست که به خاک می‌افتد...پیامبری متولد میشود...پسرک سرگشته و حیران فقط نگاه میکند...پاییز او را به صندوقچه اسرار میبرد...باران را نثارش میکند...باران را...چشمان کوچکش را قاصدکی میکارد...اشک می‌آید و ساعتها رویای پسرک را پر میکند...پاییز او شبها میخوابد....حالا پاییز با او سایه درختها را میشمارند...محو تماشای پاییز،خنجر زمان بر پیکر مسافر کوچک  فرود می‌آید...پاییز بر شانه‌های پسرک زیر باد سر می‌گذارد..هق هق آنها بین همهمه‌ی مردمان گم میشود...چشمه کوچکی که پیوند پاییز و پسرک را به سوی جدایی میبرد تمام سروهای بلند تنهایی را سیراب میکند...قطره قطره...خیابان بلندی که چشمان خیس پسرک و پاییزی که آرام آرام قدم به سوی نور بر میدارد...
<p align="center"></p>
از پشت شیشه‌های سیاه میجوشد...چنان بار سنگینی قلبش را میفشارد که خواب همسفر را صدایش پریشان میکند...اشک تمام چهره نحیفش را میپوشاند...تنها جاده‌ای که روشنیش تمام رویاهایش را سنگین میکند  هست...پاییز آن دورها جا مانده است.....آن جا روی تپه‌هایی که باد نوازششان میکرد...زیر آن کاجهای بلند...نزدیک خالی رودی که چشمانش را پر میکرد...پاییز آن جا جامانده است...پسرک همینطور اشک میریزد.....پاییز آنجا در انتهای خیابان بلندی که مردم خانه‌هاشان خط میکشند و دیوار میسازند...خیابان بلندی که پاییز آرام آرام بین نورها گم میشود...و خدا میداند توان پسرک تحمل این همه درد نیست...
<p align="center"></p>
اتاق تنهایی‌ها سرجایش است...افکار خسته آرام در هوای آن جولان میدهند...آتشی در دست صدا میدهد...برگهای زردی که مانده است را در دستانش میگیرد و آرام شعله ها را تماشا میکند... فرا میگیرندش ...او اشک را...
<p align="center" style="text-align: center"><img border="0" src="http://blog.khaneyedoost.com/newheader.jpg"></p>
"پس از سفرهای بسیار و عبور از فراز و فرود امواج این دریای طوفان خیز بر آنم که در کنار تو لنگر افکنم..بادبان بر چینم...پارو وا نهم...سکان رها کنم..به خلقت لنگرگاهت در آیم و در کنارت پهلو گیرم..آغوشت را بازیابم..استواری امن زمین را زیر پای خویش..."
<p align="center"></p>
"عشق ما نیازمند رهایی است نه تصاحب..در راه خویش ایثار باید نه انجام وظیفه"...
]]>
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>پاییز خوابهای من</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.khaneyedoost.com/blog/archives/000395.html" />
   <id>tag:blog.khaneyedoost.com,2011://5.395</id>
   
   <published>2011-07-11T15:34:17Z</published>
   <updated>2011-07-11T15:37:01Z</updated>
   
   <summary> دریچه کوچک خاک آلود روی میز را باز میکنم...زمان از محمل موسیقی به بیرون تراوش می‌کند...دستان خالی من را باد پر میکند، تنهایی شب را شعر خوب سهراب...به سرزمینم نگاه می‌کنم...حجم خروشان آفتاب...خورشید با تمام توانش خیابان دیگران را...</summary>
   <author>
      <name>nima</name>
      <uri>www.khaneyedoost.com</uri>
   </author>
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://blog.khaneyedoost.com/">
      <![CDATA[<p align="center"></p>
دریچه کوچک خاک آلود روی میز را باز میکنم...زمان از محمل موسیقی به بیرون تراوش می‌کند...دستان خالی من را باد پر میکند، تنهایی شب را شعر خوب سهراب...به سرزمینم نگاه می‌کنم...حجم خروشان آفتاب...خورشید با تمام توانش خیابان دیگران را می‌سوزاند..کوچه جهنم را قدم میزنم...گوشهایم پر موسیقی آبی است.دست در دست روزمرگی‌ها چرخ زمان را می‌چرخانم تا نگاهم را با نگاهت قسمت کنم...آنجا بر طاقچه خاموش گرما, شاعر رویاهای کودکانه من برگهای تابستان را به انتظار پاییز خیره نگاه میکند...سراسیمه در خنکای تنهایی‌ها میخزم...در جستجوی کلمات شب باید داستانهایم را در جاده‌ها بنویسم..سرنوشت من جز سفر نیست.آرام آرام بلندای تل خاک‌ها را در کاهدان تجربه میریزم و نزدیک و نزدیکتر میشوم...مسیر جادویی روخانه‌های گم شده, دشت‌های انبوه نرگس زیر چکمه‌های حسرت‌, کهکشان‌های محو کویر...تصویر کوچک دستانی که جهان دیگری را کنار میزند...آه..چشمانم را سرشار غضب میکند این شبیخون شهر...ناگهان شبه پر نور تو، آن سوی شب، جهان من را پر از باران می‌کند...کلمات از من بخار می‌شوند....پاییزِ تو بر گیسوان بلند خوابهایم سایه افکنده است...]]>
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>another 6th of OrdiBehesht</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.khaneyedoost.com/blog/archives/000391.html" />
   <id>tag:blog.khaneyedoost.com,2011://5.391</id>
   
   <published>2011-04-26T10:05:08Z</published>
   <updated>2011-04-27T04:21:36Z</updated>
   
   <summary> پنجره اتاق را باز میکنم و اردیبهشت حجم خالی زندگانی را پر میکند.نوید سالروزی که دستهایم را باز میکردم و باران بر کودکیهای ساده امان بوسه میزد باز...حالا پس از سالها هنوز آسمان من پر از ابر است.سکوت جشن...</summary>
   <author>
      <name>nima</name>
      <uri>www.khaneyedoost.com</uri>
   </author>
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://blog.khaneyedoost.com/">
      <![CDATA[<p align="center"></p>
پنجره اتاق را باز میکنم و اردیبهشت حجم خالی زندگانی را پر میکند.نوید سالروزی که دستهایم را باز میکردم و باران بر کودکیهای ساده امان بوسه میزد باز...حالا پس از سالها هنوز آسمان من پر از ابر است.سکوت جشن میلاد کوچک من، لابه لای زوزه باد گم میشود...هر آنچه از جهان میدانم را جرعه ای نثار جوانه های سبز یاس همسایه میکنم...باران عطش سرزمینم را در می یابد، من تنهاییشان را..زندگانی رسم عجیبیست...
<p align="center"></p>
نفیر جمعیت بی شماری ، از دالان های تاریکی  که صبح هامان را آنجا قسمت میکنیم  بیرون می آید... تند و تند حاشیه ناامن اطراف را بالا میروند و نور میخورند....من اما با سکوت مینشینیم .باز هم ششم اردیبهشت اینجاست...لابه لای مردمی که سرنوشتی جز کاغذ رنگیهای نامرغوب منتظرشان نیست...باالاجبار....
]]>
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>بازگشت</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.khaneyedoost.com/blog/archives/000390.html" />
   <id>tag:blog.khaneyedoost.com,2011://5.390</id>
   
   <published>2011-03-18T19:13:31Z</published>
   <updated>2011-03-18T19:15:32Z</updated>
   
   <summary> دوردستها جاده محو تماشای شب برایم دست تکان میداد... در امتداد دلتنگ ترین غروب جهان به سمت آن چه از خانه در یادم مانده بودم روانه بودم.هوا پر از بوی کلماتی بود که زمزمه های مبهم تنهایی را از...</summary>
   <author>
      <name>nima</name>
      <uri>www.khaneyedoost.com</uri>
   </author>
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://blog.khaneyedoost.com/">
      <![CDATA[<p align="center"></p>
دوردستها جاده محو تماشای شب برایم دست تکان میداد... در امتداد دلتنگ ترین غروب جهان به سمت آن چه از خانه در یادم مانده بودم روانه بودم.هوا پر از بوی کلماتی بود که زمزمه های مبهم تنهایی را از تک تکشان میشد شنفت...با خودم به نقطه کوچکی که در واژه نبودن بودم آن هم آن ته های کهکشان می اندیشیدم...رویاهای صدا دار اطراف، جاذبه را یاد تار و پود مشوش آرامش من می آوردند...آهسته پرواز را نیمه تمام رها میکردند و پسرکهای خیالی را به زمین بازمیگردانندند...دایره ی تنگ روی دیوار چیزی به نام زمان را بیست و چهار بار جلوتر برد و کودک را نشاند ، تنها ، با کاغذهایی با قدمت بزرگی هاش...گرت تاریخ را تکاند و لابه لای جمله ها غرق شد..آن بارانهای تندی که دیگر انگار آسمان هم فراموشان کرده بود...آن سبزه های بلندی که دویدن را به او آموخته بود که حالا گویی تخمشان از زمین گم شده بود...رودهایی که تفاضل دو کوه را با گلهای نرگس پر میکرد جایی در زمان متوقف مانده بود....آن زمان ها که دست در آسمان خوابهایش میکشید و سرشار بوی ستاره ها میشد...دستهاش بوی تند کاغذهایی که از سرنوشتشان ،آتش ، گریخته بودن میداد...حالا که تو هستی باید زمین را به مقصد سرزمینی که این برگهای قدیمی  نشان میدهند ترک کنیم...همان جایی که مینشستیم و موسیقی باد را تماشا میکردیم...بر آن دو راهی که خورشید برایمان میرقصید و تاج آرزوهات را گل میزدیم ....آسمان دلگیر میشد و باران تند و تند       لحظه هامان را پر از زندگی میکرد....پشت همین غروبهایی که انگار چیزی کم دارند...فراتر از روزهایی که رویاهامان را به یغما برده اند....نزدیک آن شبهایی که ایمان آوردیم که واپسین تنفسمان را از اطلسی های پنجره دریغ نکنیم..................فکر کن...ثانیه ای که به انتظار ما سالهاست سفره هفت سین میچیند...]]>
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>تکه ای از آسمان</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.khaneyedoost.com/blog/archives/000387.html" />
   <id>tag:blog.khaneyedoost.com,2011://5.387</id>
   
   <published>2011-01-17T18:15:16Z</published>
   <updated>2011-01-17T20:45:59Z</updated>
   
   <summary> آسمون پیشم شکسته...صدای خواننده ای که زمان را برایم تداعی میکند....قدیمی ترین دریایی که ساخت باران بود را حالا که آسمانِ محبوس گوشه پنجره ها بی کسی هایش را با خود میبرد ،من دوباره میبینم ...حالا که تنهای تنها...</summary>
   <author>
      <name>nima</name>
      <uri>www.khaneyedoost.com</uri>
   </author>
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://blog.khaneyedoost.com/">
      <![CDATA[<p align="center"></p>
آسمون  پیشم شکسته...صدای خواننده ای که زمان را برایم تداعی میکند....قدیمی ترین دریایی که ساخت باران بود را حالا که آسمانِ محبوس گوشه پنجره ها بی کسی هایش را با خود میبرد ،من دوباره میبینم ...حالا که تنهای تنها ،صدای دنیامان در گوشش تکرار میشود هر روز و هر روز...جهان انگار برای   هر تکه ای از آسمان که روی زمین بیافتد هدیه ای جز درد ندارد...برف آرام آرام بر سیاهی خیابانها بوسه میزند .  موسیقی دیوانگیهای من محکم خودش را به شیشه پنجره میکوبد...انگشتان کوچک خیس ،ردپای این دردها را روی پنجره جا میگذارند ...حال و هوای عجیب شب سرد دی ماه.قدر صد رعد ،     اندازه ی هزار برق، صدا در زندان قلبم است...افکاری که دستهایم را روی دکمه های این صفحه جادو تکان میدهند و  هیچ حرفی پیدا نمیکنند که آزاد شوند...حالا که  از آسمان چترش را گرفتند ، جاده های شب را زیر باران قدم میزند...
<p align="center" style="text-align: center"><img border="0" src="http://blog.khaneyedoost.com/dey89-1.jpg"></p>
شیشه بخار کرده پنجره دانه دانه اشکهایم را از کوچه پنهان میکند...تصویر من از اتاق تنهایی ها تار میشود و تمام چیزی که فکرم را مشغول کرده هراس این را متذکر میشود به من که تا کی باید برویم و نرسیم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟بگذار تا وقتی که همه خواب هستند موسیقی کهنه قدیمی ها را گوش کنیم...شاید جواب در اشکهای ما باشد...
<p align="center"></p>
صدای تو صدای باد و بیشه.....صدای من صدای کوه و تیشه.....نگاه تو دمیدن ستاره....نگاه من غروب روی شیشه.................................غروب روی شیشه...دونه دونه..............................
]]>
      
   </content>
</entry>

</feed>

