<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom">
   <title>خانه دوست</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://blog.khaneyedoost.com/" />
   <link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://blog.khaneyedoost.com/atom.xml" />
   <id>tag:blog.khaneyedoost.com,2010://5</id>
   <updated>2010-07-23T19:24:20Z</updated>
   
   <generator uri="http://www.sixapart.com/movabletype/">Movable Type 3.35</generator>

<entry>
   <title>خانه دوست</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.khaneyedoost.com/blog/archives/000379.html" />
   <id>tag:blog.khaneyedoost.com,2010://5.379</id>
   
   <published>2010-07-23T19:13:27Z</published>
   <updated>2010-07-23T19:24:20Z</updated>
   
   <summary> سایه شب گرم تابستان تمام رویاهام را پوشانده بود.آخرین باری که ماه را تماشا کرده بودم چه زمانی بود؟نجوای اسرار آمیز قدیمی‌ترین واژه‌ای از محبت که می‌شناختم مرا در خود فرو برده است.کمی بعد از آفتاب دستانم را در...</summary>
   <author>
      <name>nima</name>
      <uri>www.khaneyedoost.com</uri>
   </author>
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://blog.khaneyedoost.com/">
      <![CDATA[<p align="center" style="text-align: center"><img border="0" src="http://blog.khaneyedoost.com/tabestan89_1.jpg"></p>
سایه شب گرم تابستان تمام رویاهام را پوشانده بود.آخرین باری که ماه را تماشا کرده بودم  چه زمانی بود؟نجوای اسرار آمیز قدیمی‌ترین واژه‌ای از محبت که می‌شناختم مرا در خود فرو برده است.کمی بعد از آفتاب دستانم را در جیبم می گذارم و به دنبال کاغذ‌های رنگی‌ایی که تمام شهر را آکنده از بوی تعفن کرده‌اند می‌دوم.اگر عطر سحرانگیز شب نبود من خودم را آن دورها لابه‌لای آدم‌هایی که کودکان سرزمینم با آن‌ها بیگانه‌اند باید جستجو می‌کردم...تمام جریان خسته‌کننده اتاقی که من با همکارانم آن جا محبوسم را به دستان سخاوتمند پنجره می‌سپارم...پنجره‌ای که من می‌فرومشم با آن که خواهانش هستم چقدر بیگانه است...حرارت بی‌پروای خورشید را سپری نهاده‌ایم و دستان تهی خویش را به پندار خودمان با صورت‌های مغرورمان  پر کرده ایم...با خودم می‌گویم کاش ابعاد تنگ جهان پیرامونم را یارای عبور از آستانه‌ی کوچک رویاهایم بود...
<p align="center"></p>
همیشه آخرین پرده‌ی این آمد و شد بی فایده راهی هست و دری...دری که تمام دلتنگی‌های را می‌‌توانم ببرم آن سویش....جایی که سال‌هاست روح من آزاد است....دشت بی‌انتهایی و خانه‌ی کوچک تکی.خانه دوست........
]]>
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>سه شنبه شبها</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.khaneyedoost.com/blog/archives/000378.html" />
   <id>tag:blog.khaneyedoost.com,2010://5.378</id>
   
   <published>2010-06-23T11:57:26Z</published>
   <updated>2010-06-23T11:59:04Z</updated>
   
   <summary> موج ممتدی به نام صدا سکوت شب را شکافت.ساعت سبز(چه داستان قدیمی ایی دارد این اسم) شده بود.بازهم سه شنبه.بازهم ساعت ده شب.استاد من که ارادت بی انتهایم را تنها نثار صدایش میتوانستم بکنم آنجا بود.درست بود که از...</summary>
   <author>
      <name>nima</name>
      <uri>www.khaneyedoost.com</uri>
   </author>
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://blog.khaneyedoost.com/">
      <![CDATA[<p align="center"></p>
موج ممتدی به نام صدا سکوت شب را شکافت.ساعت سبز(چه داستان قدیمی ایی دارد این اسم) شده بود.بازهم سه شنبه.بازهم ساعت ده شب.استاد من که ارادت بی انتهایم را تنها نثار صدایش میتوانستم بکنم آنجا بود.درست بود که از بنیاد میلی بیزار بودم اما رادیو پیام سه شنبه شبها همیشه متفاوت بود....رشید کاکاوند...چه سالهایی را با او سپری کردم....نمیدانستم به چه زبانی باید این را میگفتم.زبان نوشتن را هم فراموش کرده ام این روزها...]]>
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>سر آبادان</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.khaneyedoost.com/blog/archives/000377.html" />
   <id>tag:blog.khaneyedoost.com,2010://5.377</id>
   
   <published>2010-05-03T03:46:04Z</published>
   <updated>2010-05-03T04:03:44Z</updated>
   
   <summary> روزی روزگاری مردی به نام آرزوهای دست نیافتنی از کنار من عبور کرد...دست من را گرفت...سفر ما را تا چند تکه ابر آزاد برد....سفر ما را به به زیبایی اردی‌بهشت مهمان کرد...ما را تا فراغت رودخانه‌های فراموش شده تا...</summary>
   <author>
      <name>nima</name>
      <uri>www.khaneyedoost.com</uri>
   </author>
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://blog.khaneyedoost.com/">
      <![CDATA[<p align="center" style="text-align: center"><img border="0" src="http://blog.khaneyedoost.com/Untitled-1.jpg"></p>
روزی روزگاری مردی به نام آرزوهای دست نیافتنی از کنار من عبور کرد...دست من را گرفت...سفر ما را تا چند تکه ابر آزاد برد....سفر ما را به به زیبایی اردی‌بهشت مهمان کرد...ما را تا فراغت رودخانه‌های فراموش شده تا وسوسه چیدن سبزترین مخلوق بی پناه تا پرواز رویاهای خوش رنگ حرارت اجاق کوچک خانه ...برد...برد...برد...
<p align="center" style="text-align: center"><img border="0" src="http://blog.khaneyedoost.com/Untitled-4.jpg"></p>
آغوشم را روبروی چوب های خیس باز کردم..باد تنهایی آن را پر کرد...کلمه سرشار از شوق پریدن بود...همه جا پر از خدا بود.حشره کارش بو کردن گل بود آن جا...آدمهاش عصرها ابر می‌خوردند...صبحانه‌شان آفتاب بود و کارشان رویش گیاه...چهره سرخ حیات ، خندان بود....زمان را بین مه بود که پیدا کردم....روبروی سنگ سیاه بلند قامتی نشسته بود و از صدها سال پیش سخن میگفت....
<p align="center" style="text-align: center"><img border="0" src="http://blog.khaneyedoost.com/Untitled-2.jpg"></p>
مردی از جنس رویاهای بی‌بند...مردی از جنس لطافت شقایق‌هایی که وقتی جذبه روح آرامش را بو کشیده بودند زندانی از جنس قاب تصویر برایش ساختم...
<p align="center" style="text-align: center"><img border="0" src="http://blog.khaneyedoost.com/Untitled-3.jpg"></p>
رود را سر میکشیدم زندگی را لمس میکردم."میل" که شروع به نواختن میکرد باد بود که صدایش را روی دوش تنهایی های خوابهایم میگذاشت...سادگی بیپروایی که برای سلام ، شاخه درختی را مدام تکان می داد..او میماند و من میرفتم...سفر مرا میبرد...شب کثیف تهران باز برای من لالایی میخواند و من برای بالش خستگیهام یک بغل داستانِ آزادی آورده بودم...........]]>
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>و حالا باز ششم اردی‌بهشت</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.khaneyedoost.com/blog/archives/000376.html" />
   <id>tag:blog.khaneyedoost.com,2010://5.376</id>
   
   <published>2010-04-26T10:13:09Z</published>
   <updated>2010-04-26T10:14:47Z</updated>
   
   <summary> بهار...تابستان...پاییز....حالا باز هم اردیبهشت...چقدر صبر کرده بودم تا ششمین روز اردیبهشت را تنفس کنم...حالا تنها کسی که دلتنگی‌ این ثانیه‌های سنگین را با من می‌بیند یاس‌های همسایه‌ است که دوشادوش باد حرکت های ذهن خسته‌ام را پیش‌بینی می‌کند...دنیا هجمه‌ی...</summary>
   <author>
      <name>nima</name>
      <uri>www.khaneyedoost.com</uri>
   </author>
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://blog.khaneyedoost.com/">
      <![CDATA[<p align="center"></p>
بهار...تابستان...پاییز....حالا باز هم اردیبهشت...چقدر صبر کرده بودم تا ششمین روز اردیبهشت را تنفس کنم...حالا تنها کسی که دلتنگی‌ این ثانیه‌های سنگین را با من می‌بیند یاس‌های همسایه‌ است که دوشادوش باد حرکت های ذهن خسته‌ام را پیش‌بینی می‌کند...دنیا هجمه‌ی بی انتهایی از درد را در تنگه قلب من می‌نشاند و کلمات گم شده‌ی من را عبور رهگذری که آفتاب را تا خانه شب همراهی می کند می‌فهمد.....زمان، این واژه‌ي گنگ و نامفهوم تمام چین و چروک دیدگان من را فرا می‌گیرد...27 سال گذشت...انبوه اوراقی که باید لابه‌لای آن ها سرک کشید....
<p align="center"></p>
بین حملات وسیع روزمرگی ها نشسته‌ام و کلید ها را فشار می دهم.پبشتر چه بهایی که تولد داشت برای من...هنوز هم اندیشه‌ام پر از  ترین هاست برای همین روز...ششم اردی‌بهشت...ساعت بی‌مهابا می‌تازد......پنجره را باز‌میکنم...و تنها قاصدکی که از کهکشان ما مانده‌است آرام زمزمه می‌کند: تولدت مبارک.  
]]>
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>تپش سایه‌ دوست</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.khaneyedoost.com/blog/archives/000375.html" />
   <id>tag:blog.khaneyedoost.com,2010://5.375</id>
   
   <published>2010-04-21T07:51:26Z</published>
   <updated>2010-04-21T07:58:29Z</updated>
   
   <summary> پرده‌ی لغزان چشمان پسرک را دستان خسته‌اش کنار می‌زد...ساعت آرام داد می‌زد...اردیبهشت....تمام حجم اتاق کوچکش را نجوای پیرمرد تنهایی پر کرده بود...یاد نسیم کوتاه عمری، بود که مدت‌ها بر او می‌وزید و درست در ابتدا اردیبهشت بود که تابلوی...</summary>
   <author>
      <name>nima</name>
      <uri>www.khaneyedoost.com</uri>
   </author>
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://blog.khaneyedoost.com/">
      <![CDATA[<p align="center"></p>
پرده‌ی لغزان چشمان پسرک را دستان خسته‌اش کنار می‌زد...ساعت آرام داد می‌زد...اردیبهشت....تمام حجم اتاق کوچکش را نجوای پیرمرد تنهایی پر کرده بود...یاد نسیم کوتاه عمری، بود که مدت‌ها بر او می‌وزید و درست در ابتدا اردیبهشت بود که تابلوی سفید خالی داشت حالی‌اش می‌کرد که ..ناگهان حرارت فضای خالی را اشک پوشاند....دیروز خورشید هم می‌گریست...باورش نمیشد حالا او هم داشت گریه می‌کرد...سرش را روی شانه‌ی موسیقی گذاشت..."اینجا پرندگان نمی‌خوانند....".رویای کودکانه‌ی ساده‌ای که آسمان رویاهای شبانه‌اش را در همراهی مرارت سوت ممتدی که گناه در گوشش می‌زد ،میپوشاند حالا حلقه‌ی وسیعی از اشک پوشانده بود...دهکده ای آن دودرست‌ها...نزدیکی تقارب رود و پهنای سربلند یک درخت...جایی که در زمان گم شده بود.جایی که هرگاه شروع به بردن نامش می‌کرد، قلب کوچکش ناگهان دچار تحرک وصف‌ناپذیری می‌شد که تا تخت‌های سفید می‌بردش....قانون نانوشته‌ای که مردمان جهان را به جدایی می‌خواند...و او همیشه پر از علامت سوال می‌دوید...آتش شعله‌وری که همه جا را سوزانده بود... دشت‌های سبز بی‌پایان...خالی...خالی...
تا چشم کار می‌کند آبیِ آب است و پارو‌های شکسته‌ای که این خفگی بی‌کران بر قلب من می‌کوبد...اشک‌های خورشید ، سیاهی خاک را محو دریا می‌کند...دو دست کوچک خسته، تنهایی غلیظی را از حرارت فراوانی که همه جا هست، آویزان می‌کند.شاهد می‌آید...شهادت من را اما موج‌های سهمگین دریا دریا دریا به فراموشی می‌سپارد...تا چشم کار می‌کند تنهایی همه جا هست.
<p align="center"></p>
گاهی تنها هیجان قطرات درشتی که هدیه آسمان ابری چشمانش است آرامش می‌کند.....کتاب اردی‌بهشت را باز که می کنم نام تو سرفصل پرواز‌های جهان است.چه درد انبوهی که تو در یافتن راز گل سرخ، شب را گام می‌زدی و من تازه داشتم گم شدن را در آغوش مادر می‌آموختم...پیرمرد می‌گوید شکفتن گلی...ناخود‌اگاه صورتم را اشک می‌پوشاند....شب را صدای یادآوری‌هایت پر کرده...هوای تیره‌ی غروب را تا مرز نگاه تو رمز گشایی می‌کنم..آن گاه که "سرطان  شریف عزلت" دریچه‌ی شب را برایت می‌گشود...جهان من پر از سادگی‌های توست...
<p align="center"></p>
شاملو مرا آتش می‌زند...رگه‌های سفیدی که از سیاهی لبانم بر‌می‌خیزد تا ساعت نیمه شب می‌رود...دلم می‌خواهد فریاد بزنم...چقدر حرف ناگفته...چقدر کلمه در بند...اشک دوباره چشمانم را می‌پوشاند…
]]>
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>اردیبهشت</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.khaneyedoost.com/blog/archives/000374.html" />
   <id>tag:blog.khaneyedoost.com,2010://5.374</id>
   
   <published>2010-04-18T04:09:52Z</published>
   <updated>2010-04-18T04:29:18Z</updated>
   
   <summary> گوشه کنار علامت سفیدی که مدام تکان می‌خورد پوشه‌ای بود پر از موسیقی‌های قدیمی...فاصله‌ای که بین من و دنیای آن‌ها بود(!) را یک سیم سیاه پر کرد...از میدان ولیعصر که وارد فلسطین شدم و طالقانی تا کنار دیوارهای آن...</summary>
   <author>
      <name>nima</name>
      <uri>www.khaneyedoost.com</uri>
   </author>
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://blog.khaneyedoost.com/">
      <![CDATA[<p align="center"></p>
گوشه کنار علامت سفیدی که مدام تکان می‌خورد پوشه‌ای بود پر از موسیقی‌های قدیمی...فاصله‌ای که بین من و دنیای آن‌ها بود(!) را یک سیم سیاه پر کرد...از میدان ولیعصر که وارد فلسطین شدم و طالقانی تا کنار دیوارهای آن همه دانشجو که می‌خواستند آزاد شوند خاکستری ذهنم را با قرمز قلبم خونین کردم...یکی دو کیلو آگاهی دستهایم را خسته کرده بود....ـ تازگی‌ها هیچ بوی کاغذ کاهی لای خطوط سیاه و سپید زندگیم نیست ـ .هنوز آن همه فلز خسته به انقلاب نرسیده بود که بهار دید دارد به اردیبهشت نزدیک می‌شود...آه...پروردگار تنهایی‌هام...بگذار ساده بگویم....(مثل همین انگشتانی که چشمانم را که می‌بندم این همه حرف تازه را به دنیا هدیه می کنند...آن دست بی پروایی که امروز به من اجازه داد قدیمی‌ترین همراه کودکی‌هام را لمس کنم...زمانی‌که تنها به جنوب می‌رفت تا برای دیدن بهتر شعرهایش لنز دوربین‌ها را بردارد...شکل آقایی که در دشت‌های پهناور کاشان راه می‌رفت...سادگی می‌دید و کلمات را نگاه می‌کرد تا شعر شوند...)...آری بگذار ساده بگویم ...امشب باران می‌بارد...
<p align="center"></p>
موسیقی گوش می‌دهم...مثل همیشه...ساز درخت...نت رود...اردی‌بهشت نزدیک است...اتاق کوچکم پر از آوای باران است...دستهای خالی ام را حرارت صدای مرد تنهایی از سرزمین‌های دور می‌سوزاند...این شب‌های کوتاه چقدر دلم می‌خواهد از دوردست ها؛ آن جا که نورش الان در چشمانم دیده می‌شود؛ سراغم بیایند...دلم می‌خواهد بروم...دور دور....و این رویای قدیمی که کودکی‌هام هم می‌گوید یادش بوده....حیف باشد...الان است که باران تمام شود...چشمانم را می‌بندم...اردی بهشت نزدیک است...  
<p align="center" style="text-align: center"><img border="0" src="http://khaneyedoost.com/blog/archives/bahar89_1.jpg"></p>]]>
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>اتاق آبی</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.khaneyedoost.com/blog/archives/000373.html" />
   <id>tag:blog.khaneyedoost.com,2010://5.373</id>
   
   <published>2010-03-15T09:14:55Z</published>
   <updated>2010-03-15T09:16:34Z</updated>
   
   <summary> صبح دلتنگیست...دستان خیسم را محکم به سیاهی کیفم فشار میدهم......و دلتنگی آرام مرا فرامیگیرد.حجم بی انتهای غربت....به قول سهرابم موسم دلگیریست...جای من اینجا نیست...چه حرفهای ساده ای....چه نوشته ی خالی ای؟.کتاب شعر را باد روی طاقچه یکنواختیهام میگذارد....لای آن...</summary>
   <author>
      <name>nima</name>
      <uri>www.khaneyedoost.com</uri>
   </author>
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://blog.khaneyedoost.com/">
      <![CDATA[<p align="center"></p>
صبح دلتنگیست...دستان خیسم را محکم به سیاهی کیفم فشار میدهم......و دلتنگی آرام مرا فرامیگیرد.حجم بی انتهای غربت....به قول سهرابم موسم دلگیریست...جای من اینجا نیست...چه حرفهای ساده ای....چه نوشته ی خالی ای؟.کتاب شعر را باد روی طاقچه یکنواختیهام میگذارد....لای آن همه آرامش...آه...من از ابعاد این اتاق تاریک بیزارم...کاش این ثانیه ها زودتر سپری شود...زودتر خودم را به اتاق آبی برسانم.بهار هنوز زندانی است...
<p align="center"></p>
آرام به نسیم گوش میسپارم...نسیم هم تنهاست..کسی نیست...جهان پر از دلتنگیهاست.
]]>
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>Who knows</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.khaneyedoost.com/blog/archives/000372.html" />
   <id>tag:blog.khaneyedoost.com,2010://5.372</id>
   
   <published>2010-02-22T07:58:53Z</published>
   <updated>2010-02-22T08:06:47Z</updated>
   
   <summary> دستهای لرزان شب پر از خواب‌های هراس‌آلودست.هزاران هزار فکر بی‌انتها که مدام در این هزارسوی نا‍‌پیدا، گم می‌شوند...گوش شب را زوزه‌ی باد پر می‌کند تاریکی ذهن پسرک را ترس...سرزمینی که خاک سیاه افقش را پوشانده...آن دورها مرد تنهایی دست...</summary>
   <author>
      <name>nima</name>
      <uri>www.khaneyedoost.com</uri>
   </author>
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://blog.khaneyedoost.com/">
      <![CDATA[<p align="center"></p>
دستهای لرزان شب پر از خواب‌های هراس‌آلودست.هزاران هزار فکر بی‌انتها که مدام در این هزارسوی نا‍‌پیدا، گم می‌شوند...گوش شب را زوزه‌ی باد پر می‌کند تاریکی ذهن پسرک را ترس...سرزمینی که خاک سیاه افقش را پوشانده...آن دورها مرد تنهایی دست می‌کند لابه‌لای موهایش و چند صدای مشوش را از کلیدهای سیاه و سفید آزاد می‌کند کمی نزدیک تر همسفری که یکی از میلیاردها ثانیه می‌آید، کتاب شعرهاش را باز می‌کند...ناگهان همه ساکت می‌شویم...تازه یادم می‌آید باید زیر لحظه‌هایی که بازشو گرد کودکی‌هام مرا به دیدن دو درخت مهمان می کرد، دنبال آن‌همه کاغذ بگردم...تازه یادم می‌آید....نیازی که آسمان را برای حجم بارشی جستجو می‌کند...من هستم....چه کسی می‌داند.خانه دوست همین نزدیکی هاست..........]]>
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>دروغ گو</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.khaneyedoost.com/blog/archives/000371.html" />
   <id>tag:blog.khaneyedoost.com,2010://5.371</id>
   
   <published>2010-02-08T05:33:46Z</published>
   <updated>2010-02-08T05:35:13Z</updated>
   
   <summary> برف روی شب سوار میشود، از سرزمینهای دور صدای تغییر می‌آید...ذهن مشوش پسرک داستانهام لابه‌لای سرگردانی نورها قدم می‌زند.خیابان بلندی که در انتهای نامعلوم آن آسمان آوار می‌شود برای زمین سیاه من ....چشمهایم را اندکی می‌بندم؛حرارت خسته‌کننده زندگی، چند...</summary>
   <author>
      <name>nima</name>
      <uri>www.khaneyedoost.com</uri>
   </author>
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://blog.khaneyedoost.com/">
      <![CDATA[<p align="center"></p>
برف روی شب سوار میشود، از سرزمینهای دور صدای تغییر می‌آید...ذهن مشوش پسرک داستانهام لابه‌لای سرگردانی نورها قدم می‌زند.خیابان بلندی که در انتهای نامعلوم آن آسمان آوار می‌شود برای زمین سیاه من ....چشمهایم را اندکی می‌بندم؛حرارت خسته‌کننده زندگی، چند تصمیم می‌گذارد این‌جا..کف رویاهایم...و من آرام به موسیقی جاری در باد گوش می‌سپارم...یاد شب‌های بلندی که پرواز تمرین می‌کردیم..آن همه ثانیه‌هایی که شبح پرشور نقاشی‌هاش هر‌آنچه خاک بود را از من جدا می‌ساخت...دستهام...آه دستهام میسوخت اما من لبخند زده بودم...حالا...یک آسفالت که تا بینهایت برای رساندن یک به این نواخت کشیده شده است...کلید هم می‌خوابد تا فردا قفل درهای تنهایی پسرک را خوب باز کند.......
<p align="center"></p>
دروغ گو...دروغ گو...میان آن همه امواج گوش خراش تنها یک صدا بود که سقف اتاق را می‌شکافد و درد چکه چکه قلب کوچک پسرک را می‌پوشاند....اگر برود صدا را هم باید در کاسه نهارش جمع کند و ببرد...و چقدر حرف آنجا کنار سطل آشغال نشسته بود..."ولش کن...این داستان ها این روزها خواننده‌ای ندارد".کاش این همه باطله که روی زمین راه می‌روند را بنشانم وسط پیشخوان سکوت...کتاب خوبی می‌شود...و برگ نخست:دلم برای اینکه بگوید دروغ گو تنگ می‌شود.......گفته بودند:هرچه از دوست رسد نکوست. 
]]>
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>آه خدایا</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.khaneyedoost.com/blog/archives/000370.html" />
   <id>tag:blog.khaneyedoost.com,2010://5.370</id>
   
   <published>2010-01-25T13:10:44Z</published>
   <updated>2010-01-25T13:11:26Z</updated>
   
   <summary> یه وقتایی تو زندگی هست که احساس میکنی تمام مشکلات دنیا رو سرت خراب شده با این که تو بی تقصیری.امروز و این لحظه برای اولین بار همچین حسی دارم.این متفاوت ترین نوشته باید باشه در خانه دوست.آدمها اینجا...</summary>
   <author>
      <name>nima</name>
      <uri>www.khaneyedoost.com</uri>
   </author>
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://blog.khaneyedoost.com/">
      <![CDATA[<p align="center"></p>
یه وقتایی تو زندگی هست که احساس میکنی تمام مشکلات دنیا رو سرت خراب شده با این که تو بی تقصیری.امروز و این لحظه برای اولین بار همچین حسی دارم.این متفاوت ترین نوشته باید باشه در خانه دوست.آدمها اینجا تار میشن و من تنهای تنها بی این که کسی رو داشته باشم تا یک کلمه از دردهام باهاش حرف بزنم .....همین روزا..همین روزا باید هر چی دارم و ندارم رو جمع کنم و برم.]]>
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>راهی میان آسمان</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.khaneyedoost.com/blog/archives/000368.html" />
   <id>tag:blog.khaneyedoost.com,2010://5.368</id>
   
   <published>2010-01-16T04:48:19Z</published>
   <updated>2010-04-18T04:15:15Z</updated>
   
   <summary> آسمان وقتی که پسرک از ابرها بالا می‌رفت نگاهش می‌کرد.آسمان سکوت پسرک را وقتی با کوله‌پشتی‌اش حرف می‌زد، می‌شنید.زمانی که باد پایا (ی) انتظار همسفر را برای پسرک نون می‌گذاشت باران تندی گرفت... و آبی بیکران را تاریکی زیبای...</summary>
   <author>
      <name>nima</name>
      <uri>www.khaneyedoost.com</uri>
   </author>
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://blog.khaneyedoost.com/">
      <![CDATA[<p align="center" style="text-align: center"><img border="0" src="http://blog.khaneyedoost.com/zemestan88-2.jpg"></p>
آسمان وقتی که پسرک از ابرها بالا می‌رفت نگاهش می‌کرد.آسمان سکوت پسرک را وقتی با کوله‌پشتی‌اش حرف می‌زد،  می‌شنید.زمانی که باد پایا (ی) انتظار همسفر را برای پسرک نون می‌گذاشت باران تندی گرفت... و آبی بیکران را تاریکی زیبای شب فرا گرفت...کتاب شعرش‌هاش را گشود...دیگر لازم نبود باد ورق بزند باران بخواند و او کلمه‌ها را تا دشت‌های وسیع خدا دنبال کند...تنها چند تکه‌ی سبک ابر بود...صدای گام‌هاش برای گوش آسمان و پسرک لالایی بود...خورشید دست از سوزاندن بشر برداشت...ابر کوچکِ تنهایی را بخار کرد...آن سوی مه عظیمی که بالا می‌رفت که ف برای اصله می‌شد، اشک‌هاشان در مسیر موازی رو به زمین می‌ریخت...ح ک م ت.تنها صدایی که در باد به گوش می‌رسید حروفی بود که پسرک لای کتابش گذاشت..زیر درخت ایستاد.او با همه چیز مبارزه خواهد کرد.....
<p align="center" style="text-align: center"><img border="0" src="http://khaneyedoost.com/blog/archives/bahar89_1.jpg"></p>   ]]>
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>از باران تا حافظ</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.khaneyedoost.com/blog/archives/000367.html" />
   <id>tag:blog.khaneyedoost.com,2010://5.367</id>
   
   <published>2010-01-02T18:35:38Z</published>
   <updated>2010-01-02T18:38:39Z</updated>
   
   <summary> لابه‌لاى یک روز بارانی پیداش شد،بین اتصال یک حجم وسیع سیاه و فلز سرد ،من بین انبوه علایم مانده بودم...برای من یک بغل صدا آورد....دستهام وقتی به تنهایی رسیدم برق می‌زد...ابعاد کوچک اتاق را توان تاب آوردن این کلمات...</summary>
   <author>
      <name>nima</name>
      <uri>www.khaneyedoost.com</uri>
   </author>
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://blog.khaneyedoost.com/">
      <![CDATA[<p align="center" style="text-align: center"><img border="0" src="http://blog.khaneyedoost.com/weblog_images/zemestan88-1.jpg"></p>
لابه‌لاى یک روز بارانی پیداش شد،بین اتصال یک حجم وسیع سیاه و فلز سرد ،من بین انبوه علایم مانده بودم...برای من یک بغل صدا آورد....دستهام وقتی به تنهایی رسیدم برق می‌زد...ابعاد کوچک اتاق را توان تاب آوردن این کلمات نبود....ناچار نیاکان من را به من برگرداند...روی هر ورق هجایی می‌نشاندم....او حافظ می‌خواند من شاملو گوش می‌دادم.....
<p align="center"></p>
خواب خدا می‌دیدم.خدایان خود خوانده هیزم نفرت بر آتش ظلم می‌ریختند...تمام خشمی که از کودکی‌هام همراهم بود حالا در چشمانم نقش بسته بود...روزی....روزی خواهد آمد...تمام اصوات موسیقی جهان که در هوا جاری بود هر لحظه همین را می‌گفت...روزی خواهد آمد....هر روحی که آزاد می‌شد....تمام موسیقی‌های جاری جهان...روزی خواهد آمد................
]]>
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>ز م س ت ان</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.khaneyedoost.com/blog/archives/000366.html" />
   <id>tag:blog.khaneyedoost.com,2009://5.366</id>
   
   <published>2009-12-24T20:43:20Z</published>
   <updated>2009-12-24T20:45:17Z</updated>
   
   <summary> زمستان هم مثل تنهایی ت دارد.زمستان هم مثل سکوت س دارد.زمستان مثل من م دارد...کف زمین از یکنواختی خاک می‌خورد...عشق در دست ‌گرفتم...پنجره هم نگاه بیگانه‌اش را پرتوهای سرگردان برد.گشودمش.شب پر از صدای همسایه‌ها بود...چه رویاهای کودکانه‌ای...من روی گرد...</summary>
   <author>
      <name>nima</name>
      <uri>www.khaneyedoost.com</uri>
   </author>
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://blog.khaneyedoost.com/">
      <![CDATA[<p align="center"></p>
زمستان هم مثل تنهایی ت دارد.زمستان هم مثل سکوت س دارد.زمستان مثل من م دارد...کف زمین از یکنواختی خاک می‌خورد...عشق در دست ‌گرفتم...پنجره هم نگاه بیگانه‌اش را پرتوهای سرگردان برد.گشودمش.شب پر از صدای همسایه‌ها بود...چه رویاهای کودکانه‌ای...من روی گرد و خاک‌ها نشسته بودم...زمان آبستن ثانیه‌های تلخی برای من بود.هراسِ ارشد روی سکوت زیبای شب سنگینی می‌کرد...زمان، انتظار بوی ورق کاهی داشت... من به آن جبرِ سنگین ریاضیات می‌دادم...
<p align="center"></p>
می‌گفتند در ثانیه‌ای باشکوه،در اوهام یک شب خیس پاییز،حیات روزنه‌ای خواهد گشود...روزنه‌ای که تمام جمعیت اندکی که ب، به باران داده بودند را ببرد تا اعماق جنگل‌های انبوهی که خدا در آن جا متولد شده بود...چقدر دلم گرفته بود...چقدر........................
]]>
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>91</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.khaneyedoost.com/blog/archives/000365.html" />
   <id>tag:blog.khaneyedoost.com,2009://5.365</id>
   
   <published>2009-12-19T19:19:15Z</published>
   <updated>2009-12-19T19:20:12Z</updated>
   
   <summary> سپید دانه‌های کوچکی که هوا را از تکه‌های آسمان پر کرده بود قدم‌های بلند من را می‌گرفت.کنار تنهایی یک پارک نشستم.مشت پر از خدایم را باز کردم و به جرقه‌های اندک خوشبختی مهلت ملاقات دادم....آن دورها بر صفحه‌ی رنگی‌ایی...</summary>
   <author>
      <name>nima</name>
      <uri>www.khaneyedoost.com</uri>
   </author>
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://blog.khaneyedoost.com/">
      <![CDATA[<p align="center"></p>
سپید دانه‌های کوچکی که هوا را از تکه‌های آسمان پر کرده بود قدم‌های بلند من را می‌گرفت.کنار تنهایی یک پارک نشستم.مشت پر از خدایم را باز کردم و به جرقه‌های اندک خوشبختی مهلت ملاقات دادم....آن دورها بر صفحه‌ی رنگی‌ایی که جیبم را پر کرده بود،91 ماه زندگی من، میخندید...دکمه ی سبز را لمس می‌کردم"الو....".
<p align="center"></p>
هوا از آسمان فرار می‌کرد.این لحظه‌های آخر ما بود.ثانیه‌ها تند تند می‌دویدند.روزمرگی از روی دنیا می‌زدودم،امروز درس مهمی داشتم...باید قانون صاف ماندن یک ستون را به کاغذ می‌فهماندم....سرم را از بین آدم‌ها بیرون آوردم...پشت پنجره تو برای باران لالایی می‌خواندی.........
]]>
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>دیوانه</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.khaneyedoost.com/blog/archives/000364.html" />
   <id>tag:blog.khaneyedoost.com,2009://5.364</id>
   
   <published>2009-12-11T10:29:10Z</published>
   <updated>2009-12-11T10:30:00Z</updated>
   
   <summary> من،پاییز و یک اتاق تنهای تنها نشسته بودیم.برف سکوت باشکوهش را در دستان شب می‌گذاشت.چقدر رویداد بود این شب‌ها.چقدر تنهایی‌های نو.ذرات کوچکی از خورشید گرداگرد من می‌چرخیدند؛ بوی خوب فردا بود.&quot;حالا دیگر تنهای تنها زندگی می‌کنم&quot;، سخنان یک عابر...</summary>
   <author>
      <name>nima</name>
      <uri>www.khaneyedoost.com</uri>
   </author>
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://blog.khaneyedoost.com/">
      <![CDATA[<p align="center"></p>
من،پاییز و یک اتاق تنهای تنها نشسته بودیم.برف سکوت باشکوهش را در دستان شب می‌گذاشت.چقدر رویداد بود این شب‌ها.چقدر تنهایی‌های نو.ذرات کوچکی از خورشید گرداگرد من می‌چرخیدند؛ بوی خوب فردا بود."حالا دیگر تنهای تنها زندگی می‌کنم"، سخنان یک عابر کوچک زیر پل‌هایی که هیچ را به هیچ متصل می‌کردند بود.دنبال آسمان می‌گشتم.لابه‌لای همهمه‌های شما گم می‌شد.راستی کسی این روزها آسمان را دیده بود؟
<p align="center"></p>
حیاط امامزاده صالح باز پر از پرواز بود و برف.موج گرمایی که از دهانم بیرون می‌آمد پرواز را به آسمان می‌بخشید.کلمات یک شاعر را دیدم که دوان دوان سوی چترفروش دوره‌گردی می‌رفت....شاملو در گوشم آرام فریاد می‌کرد باز هم....روی یک سبز، پاییز نشسته بود.داشت با سربی که تازه از حرکت‌های بیهوده‌ی رهگذرهایی که آسمان را نمی‌دیدند، زاییده شده بود، صحبت می‌کرد.دوباره داشت می‌رفت.برایش دست تکان دادم.کسی بلند زمزمه کرد:" دیوانه".
]]>
      
   </content>
</entry>

</feed>
