|

آروم به صدای باران گوش فرا میدهم.تمام منافذ کوچک خانه را میگشایم به سمت هیجان آرامی که تمام شب از آسمان فرو میریخت،باران شب پاییز...و من که تمام انگشتهایم را دفن کرده بودم سمت آسمان دویدم،زیر هجوم اشکهای تو،سوی حجم سبزی که در تاریکی شب در هم تنیده شده به آن خاطراتی که روی کاغذهای کاهی گذشت می ماند.مثل وقتی می افزودی به آبهای روان،آنگاه که مردمان با هراس از تو میگریختند،درد در تمام وجودم حرکت میکند.دردی که درد است،نه یک لحظه و بعد....کودکی آب،یک کلاه صورتی از باد موهایش را میپوشاند و یک نقاب از غم،قلبش را از عبور بی وقفه شادی ها...آرام_لفظی که پر از طراوت تکرار است_ به تو میاندیشیدم...به دستهایت که آن روز با یک چوب یک ارکستر به نام ابر را هدایت کرد.عجب موسیقی نواختی،بی لحظه ای نبودن....بعد سوار یکی از نت هایی شدی که تو را به سمت جایی ببرد که رود از آنجا می آمد،چشمان کودکی که کلاهی صورتی و نقابی سفید................
میان الفاظ پدر حرکت میکردم.کلمات قرمز.و من به سمت جایی میرفتم که نقطه صفرم بود..تا باز جویم روزگار وصل خویش.من که دیوانه ای بیش نبودم...پرودگار برگهای زرد معلق در هوا،خدای باران های سیل آسا...مرا به روزگار وصلم باز گردان،مرا از میان کنایه های فرزند دوم بشرم نجات بده،مرا به دوستانم واگذار،همانهایی که با لباس های سپید و زننجیر به دست آوای آبی میخوانند :
SONG_FOR_THE_UNIFICATION
مشتهای گره کرده ام را در سکوت شبی که برف میبارید تکان میدادم...بخار تکرار شدنم در هوا پخش بود،و من با ذهن تاریک و تنهایم به استقبال تو میرفتم...مثل یک بازی دلچسب بود.تصاویر جا ماندند و من با روح آشنا شدم...یکی از آنها به من برخورد کرد،همان قرمزهایی که سرعت حرکت میکردند،در اتاقک کوچکی از باران پناه گرفته بودیم،یادم آمد،شب از ستاره خالی بود و من صدای زوزه گرگی را به فلوتی که چوپان های سرزمین مادریم میزدند،شبیه میکردم...بیشتر و بیشتر وبیشتر میشدند و من زیر آماج این کلمه ها که در گوشهایم گیر کرده بودند میمردم...حلقه سبزی در کار نبود..تا چشم کار میکرد تاریک تاریک بود....................
انگشتهام را خودم پیدا کردم،همانجایی که خاکشان کرده بودم که نه،کمی به سمت فوران خون چرخیده بودند.باران چه که نمیکرد...من تنها به باران ایمان داشتم.
|