Paaeiz.com

صبوح

مرا بخوان

ْبهشت گمشده

شهر سربی

بوی خاک و بلوط


...

recent 20 entries

روزگار سیاه
تولدی برای باران
رود آرزوها
باران
یک شب که پاییز شدی
تب سرد
چترها را باید بست
در هوای بی‌چگونگی
دریا دریا دلتنگی
پرنده‌های قفسی
پیامبری به نام پاییز
پاییز خوابهای من
another 6th of OrdiBehesht
بازگشت
تکه ای از آسمان
برای من تنها خودت را بیاور
اتاقی پر از باران
فصلی برای من
فصلی برای تنهایی
خانه دوست

monthly

  2012
2011
2011
2011
2011
2011
2011
2011
2011
2010
2010
2010
2010
2010
2010
2010
2010
2010
2010
2010
2009
2009
2009
2009
2009
2009
2009
2009
2009
2009
2008
2008
2008
2008
2008
2008
2007
2007
2007
2007
2007
2007
2007
2006
2006
2006
2006
2006
2006
2006
2006
2006
2006
2006
2005
2005
2005
2005
2005
2005
2005
2004
2004
2004
2004
2004
2004
2004

category


MASTER ARCHIVE
وبلاگ قبلی( بهار 83)

وبلاگ قبل تر(زمستان 82)

وبلاگ قبل تر تر(فرودین تا دی 82)

وبلاگ قبل تر تر تر(بهمن و اسفند 81)

نخستين بلاگ(دي 81)

                   

 

                                                     

 


  جمعه ۳۰ دی ۱۳۹۰

روزگار سیاه

سرمای شهر تنهایی‌هامان را با درد فنا شدن وطن فراموش می‌کنیم. بر سنگفرش زمان، سفرهای کوتاه جهان‌ـ بی پایان با مقصدی خالی از آن چشمان خیال انگیزت آغاز می‌شوند...همزمان که این مرگ قلب من در روزانه‌های بی حاصل بر روح فراری شب پاییز خراش می‌اندازد باید خودم را به گودالهای سیاهی برسانم که ایران را در کام خود خواهد فرو برد.نقش من تنها گریستن بر سرزمین پدران و مادران آفتاب...سرنوشت از شبهای بی باران پاییز با من چه حکایت‌ها که نمیکند...دوری از دستان سرد تو و دانه دانه اشکی که گونه های خاکی مرا میشوید...عقربکهای زندگانیم مرا از نیمه سیب حیاتم، نشانی نمیدهد...آه پروردگار کالبد شبهای بی پایان، این حجم وسیع زمان مرا در هم میکوبد...اندوه بیکران اتاقهای جانکاه مرگ...باران شبهای پاییز و میلاد کهکشانهای فرادست، حسرت انگشتانی که لمس خورشیدهای تابناک حالا تنها آرزویی است که این سیمهای زبان نفهم به هدر میدهندشان...جهان کوچک من ناگهان سردی خانه ابدی کلمات باران خورده این روزها را بر ذهن من مینشاند...گاهی که دست از کاغذهای کاهی شسته‌ام در چشم انبوه مردمان، لابه‌لای سکوت شب، گم شده‌ام...خط سیاه چشمک زن من از حرکت بازایستاده است......

فشار گیج کننده‌ای که لحظه ها را به ایستادن از تپش تهدید میکند...با رویای دیدار، ذهنهامان را پس از مرگ خواهند شکافت و دو دست کوچکی که علامت سوالی به بزرگی عشق بر عدالتش حکاکی کرده اند...نتیجه تکامل سلولهای پایان دریاها بود یا بار سنگین سرنوشت آنچنان که کوه‌ها حتی شکستند؟ بر ابتدای جاده‌ای که تو در آن سویش میباری هستم. میشود برویم؟ کجاست خانه دوست؟...

 

نظرات شما(4)

 #لينک ثابت #nima#09:39 ‎‎‎‎‎#





  یکشنبه ۲۹ آبان ۱۳۹۰

تولدی برای باران

بغض شکسته سرزمین‌های دور,تنهایی آبی بیکران امواج بی ساحل,برگ‌های سرگردان پاییزهای فراموش شده, بادهای زمین گیر شده تپه‌های غربت,خیابان‌های بلند بی رهگذر,سراب‌های خوش رنگ جاده‌های خاموشی,آسمان صاف شبهای کویر,دشت‌های انبوه نرگس,هوای ساکت برفی....همه در جشن باران...عمر بلندش تصاویر لحظاتی که رفتی...کودکی با شاخه‌های گل سرخ بر چارراه‌هایی که وقت آن جا کشف میشود, ثانیه‌های هراسانی که لای صفحات آلبوم تنهایی‌ فریاد میزنند,ذرات ریز عشق که زیر پای مسافران روز مرگی‌ها نادیده انگاشته میشوند,حسرت پیرمرد پشت خطکشی‌های سفید خیابان,چتر مادر مضطربی که با باد به سفر رفته,درنگ کوچک نوزاد مبهوت از شلوغی حیات...چشم به آسمان میدوزیم...ترانه‌های تلخ میهن...بر گرد باران میچرخند...پسرک را کسی نمیبیند...حتی آسمان سخاوتمند باران...او در اتاق تنهایی‌هایش شمع کوچکی روشن کرده...پنجره تنها از باران , پیامی به اندازه سکوت دارد...دستهایش را به تنفس کوچه مهمان میکند...برای باران دستانش را به هم میکوبد...در دوردست صدای پایکوبی می‌آید...تاریکی هندسه اتاق را رنگ میکند,باران جشن دیگران را...هوا پر از قاصدکان کوچکی است که به جشن میلاد باران میروند...در گوشه کز کرده چارچوب زمان, راز چشمان اشک آلود پسرک را اما تنها بادست که نقش زمین میکند...آرزویی که دریا با موجهای بلندش را تا سواحل بیدارترین خاک جهان می‌آورد...قطره کوچکی از تو بر گونه‌های من..............................

تا چشم کار میکند پاییز با خاک سخن میگوید...بر مزار کودک فرداها برگهای پوسیده عقاید میریزند...همیشه برای تماشای موسیقی عشق, زمان باقی نیست...نیمکت‌های اشتراک پر تنهایی‌هاند...خطوط درشتی که زیر حجوم پاییز ،از تن سنگهای خارای ابدیش ، هنوز خوانا نیست..............

 

نظرات شما(16)

 #لينک ثابت #nima#12:18 ‎‎‎‎‎#





  شنبه ۲۸ آبان ۱۳۹۰

رود آرزوها

کهکشان انگار به پسرک خیره شده بود...جاده پر از نورهای سرگردان بود.نورهایی که هرکدام سرنوشت انسانهای تنها را حمل میکردند...فضا پر از صدا بود...دانه‌های داغ اشک این بار نه از ابرهای سرزمین‌های دوردست که از تصاویر مبهم لحظه‌هایی که گم شده بودند می‌بارید...پنجره کوچک پاییز, آسمان تیره شب و میلاد یک خورشید در حال انفجار ,قلب جاده را میشکافت...گسیختگی کوچک زمان را درخت رودهای روان ثبت کرده بود...عشقی که بر تاروپود سالهای چوبی نقش خواهد بست....آن دورها رود نظاره‌گر چشمان اشک‌آلودی بود که تا آن جا که افق توان داشت آرزو به آب میریخت...شب پر از هیاهو, پر از خوشی سرکش آدم‌ها و اما خالی از تنهایی دستها....کلمه, کلمه نبود...شباهنگام پنجره کوچک پاییز بود و باز پسرک تنها...باران خیابان رویاهایش را میشست...تنها صدای گریستن او بود که حجم کوچک کهکشانش را پر کرده بود...باد آرام بر بستر او میوزید...جاده هنوز میرفت و شب آبستن سرگشتگی تاریخ بود...پسرک اشکهایش را کجا به خاک باید میسپرد حالا که جاذبه زمین هم فاصله را یاد زندگی داده بود.

باران برگهای پاییز آن زمان که انگار تمام غمهای جهان بر پیکر نحیف عشق فرود می‌آمد, آغاز شد...سرنوشت بغض آلود پاییز را مردمان بسیاری برای پیامبر پاییز من گواهی کردند..داستان رنجهای کهنه و روزهای گم شده...حالا که پاییز به انتها نزدیک میشود من در ابتدای درختان ابد ایستاده‌ام...مسافر کوچک زمان را عشق بود که تا خانه دوست همراهی میکرد...به انتظار ایستادن زمان گام خواهم برداشت.بر سر در خانه کوچکمان, افسانه آیه‌های پیامبر پاییز را می‌آویزم...آن شب که باران بر حیات ما بی‌وقفه فرود می‌آمد و او اندک اندک ناگهان تا خورشید کهکشان‌های دیگر صعود میکرد...

 

نظرات شما(7)

 #لينک ثابت #nima#12:32 ‎‎‎‎‎#





  پنجشنبه ۵ آبان ۱۳۹۰

باران

رویاهای در برف مانده را موسیقی شکستن باران از خواب گرم صبحگاهی من می‌رباید...روزنه کوچکی به بازی کودکان به جای مانده از تابستان باز میکنم..بوی باران همراه سوت ممتد پسرک خردسال، حجم اندک اتاق را پر میکند...با حسرت تمام، انگشتی که نشان از سالهای دور نوشتن دارد را بر حرارت نمناک شیشه می‌کشانم...تصویر انبوه انتظار فصلهایی که گذشت...باران بر پیکر این شهر بیگانه فرود می‌آید.چند نقطه تیره آن گوشه‌های آسمان، چشمانم را از پرواز کبوتری سرگردان می‌برد به ابتدای ابر کوچکی که سیاه میکندش این خطوط موازی خاکستری...هوایی در این جا انگار نمانده...همه درآتشی که بر لبان من است میسوزد و تقلای آرزوهای کوچکی که روزی خواسته‌ا‌شان بزرگ شدن بود را حالا که بر کف سرد زمین اینجا افتاده‌اند من میبینم...آسمان سرزمین روزهای رفتن را دیوارهای بلند بایدها پوشانده...آه بلندم را باران شاید به دریا میبرد، تنهایی وسیع صداهامان را بغض فروخورده خاک...اندیشه شبهای بلند پاییز بر دشت بیکران نتوانستن‌هایمان میوزد، نسیم آرامی که طوفان کاش بود و این یکی از جای کندش را میتوانستیم ببینیم...کلمات گنگ و نامفهوم حنجره من را باز هم باران خواهد شست...شبح خاکستری پیامبر در آستانه آسمان درختان پاییز، آواز بلندی که از کودکی‌ها در خاطرم مانده را می‌خواند.مدام بر در واژه‌ها میکوبند عابران خیابان باران...

من از قلب پاییز، زیر باران با تو سخن میگویم...کدام پیام روشن شب باران، طرح چشمان تو را از من بازپس میگیرد؟کوتاهی لمس غروبهای طلایی را به درازی آفتاب دیگران وا مده...آیه‌های کتابت را قلمرو پهناور مردمان میخوانند، تو بارانم باش، عطش فرو ناپذیر دستانم را پنهانی در دوردستهای تمنا دریاب.....دریاب..........دریاب...................

 

نظرات شما(4)

 #لينک ثابت #nima#12:46 ‎‎‎‎‎#





  جمعه ۱ مهر ۱۳۹۰

یک شب که پاییز شدی

روي صندلي تنهايي ها  نشسته‌ام.شب آرام از نيمه عبور ميکند.اطلسي هايي که پشت سر تو ماند از شکوهش پژمرده ميشوند،دانه‌هاي سنگين اشک تصوير باغچه کوچک اين شبهاي مرا ميسوزاند.از آن ارتفاعات سياه شب طلوع ميکند…آسمان چشمان  تو را روياهاي سالهاي حسرت آلود، پوشاندست …تو پيامبر اين شبهايي…بالهاي اعجاز تو باز ميشود..اين نقطه کوچک از زمين را پرواز آغاز کن…دوردستها باران تن خسته کلمات را ميشويد…تنها واژه اي که باقيمانده پاييز……حياط کوچکي که قلب من را از جا ميکند، دو صندلي خالي و بوته گل سرخي که حالا زير نور بي رمق آفتاب رنگ باخته.چشمانم را باز ميکنم و در انتهاي خوابهاي باران زده من پاييز است که بر جاده هاي خداحافظي ايستاده دست تکان ميدهد…دستان خالي ام را بن بست اين امواج خروشان ميسازم…سد اشکهام خشم اين معجزه توست.تو بر آتش تقدير مينشيني و خاکستر اين عشق آسمان سرزمينم را پر از پاييز ميکند…هوا پر از عطر ايثار توست.تو پيامبر پاييزي و اين راز را تنها سينه شکافته من و کلماتي که بر بالين شب آرميده اند ميدانند…

 

نظرات شما(12)

 #لينک ثابت #nima#10:19 ‎‎‎‎‎#





  پنجشنبه ۱۰ شهریور ۱۳۹۰

تب سرد

باران غم این سالهای دراز را میشوید از خیابانهای بلند غربت...اندوه فراوانی که تمام تن مرا دربرگرفته است...قلب باشکوهی که تنها به جرم فریاد کردن آزادی، زندان بر آن بوسه میزند...چوبه داری که دهانی که میبویند را به خود می‌آویزد....زن تنهایی که بر خنده انسانهای بیخیال دست میساید...کودک کوچکی که کوله‌بار اشکهایش زیر لگد آدمها نادیده گرفته میشود...آسمان دقایقی تو را به من میبخشد و چشمان داغ من بازهم آن نوک ماه تو را میبیند که میروی و مینشینی...من سرشار از اشک میشوم...کارم به هق هق میرسد...لحظه‌ای می‌اندیشم حالاست که دم فرو بندم و بمیرم اما باز سینه‌ام که بالا و پایین میرود هست....احساس حقارت میکنم...تصورم آن است که هر چه درد است از اینهاست..سرزمینم، ایرانم، را غصب کرده‌اند...دلهامان را خون ، چشمانمان را اشک آلود....

چنان اشک میریزم که این صفحه سپید را هم سیاه میبینم...صدایی که جا گذاشتی بر پنجره‌ها میکوبد...حجم کوچک این اتاق حالا هزاربار کوچکتر مرا در خود میفشارد....سرنوشت خالی بر دستهایم سنگینی می‌کند...کلماتم را امشب آن پرنده کوچکی که خورشید داده بود با خود برد...من در شب آنگاه که تاریکی از تو روشن شد پلک زدم و زدم و زدم...انتهای سردِ خانه را رد خیال تو پر کرده...به دلتنگی آن مرد تنهای زندانهای شهرمان راه میبرد رویاهام...چقدر تنهاست..چقدر تنها....شاید یک روز سهم همه ما خوشبختی باشد...شاید روزی تمام آن تن‌هایی که به دست باد سپردند برخیزند و کودکان وطنم به تساوی خورشید را تماشا کنند....پاییز حالا نزدیک میشود...بیا بریم اون بالا...پیش اون تپه‌ایی که نسیم عشق رو زندونی کرده اونجا...من نوشتنو میذارم کنار...امشب آخ من پر از غمم....بذار کلمه‌هام برند...امشب فقط میخوام اشک بریزم...امشب چقدر تنهام...امشب فقط میخوام اشک بریزم...

وقتی که دلتنگ میشمو و همراه تنهایی میرم...داغ دلم تازه میشه..زمزمه‌های خوندنم وسوسه های موندنم با تو هم اندازه میشه....قد هزار تا پنجره تنهایی آواز میخونم...دارم با کی حرف میزنم نمیدونم نمیدونم..این روزا دنیا واسه من از خونمون کوچیکتره...کاش که میتونستم بخونم قد هزار تا پنجره.....

منو از این کوچه‌ها بگیر و ببر...من با این شهر بیگانه‌ام...منو با خودت ببر...بذار یه درخت باشم جلوی اون پنجره‌ای که پاییزه...همه برگام داره واست میریزه....امشب فقط میخوام اشک بریزم...امشب فقط دارم اشک میریزم.....

 

نظرات شما(12)

 #لينک ثابت #nima#10:36 ‎‎‎‎‎#