fasle_sard_paeez

Paaeiz.com

صبوح

مرا بخوان

شهر سربی


...

recent 20 entries

ساده‌ی ساده
پرنده
درد
روزگار تنهایی
خدای پاییز کمک
سکوت باید شنیده شود
ششم اردیبهشت و من
عید یعنی
فصل سرد
اشك شب
سالروز دات كام شدن
مبارک
خیلی دور خیلی نزدیک
شب
تین هفتم
حرفی بزن
صدا می‌گفت کسی کمکم می‌کند؟
24 بهمن که گذشت
آسمون رويا امشب گرمه از تب من
پاییز در انتهاست

monthly

  2008
2008
2008
2008
2008
2007
2007
2007
2007
2007
2007
2007
2006
2006
2006
2006
2006
2006
2006
2006
2006
2006
2006
2005
2005
2005
2005
2005
2005
2005
2004
2004
2004
2004
2004
2004
2004

category


وبلاگ قبلی( بهار 83)

وبلاگ قبل تر(زمستان 82)

وبلاگ قبل تر تر(فرودین تا دی 82)

وبلاگ قبل تر تر تر(بهمن و اسفند 81)

نخستين بلاگ(دي 81)

                   

 

                                                     

 


  چهارشنبه ۶ آذر ۱۳۸۷

ساده‌ی ساده

پنجره آروم تو چارچوب سردش میچرخد،"آبی یعنی دل من،دریایی که اسیره…. دل خسته ام از این جا…

باد با موسیقی شب میرقصه…آدمهایی که از پاییز چیزی نمیفهمند همان چراغهای چشمک زنهاییند که در دور دست نفهمیدند دریا را…دل خسته‌ام از اینجا،از آدمای دنیا،همین امروز و فردا،دل میزنم به دریا…

تاریکی‌ایی که تمام تن باغ کنار پنجره‌ام را پر کرده بود سمت من می‌آمد…من موسیقی خیره شدن به عمق آب کاشی را گوش می‌دادم..شب زمستان و پاییز…تنهایی و تاریکی با هم همینجا بودن.حسشان میکردم.واقعا احساس کردم از آدمهای اطرافم بدم می‌آد…همشون خالی از عشق..خالی از شکوه باران،خالی از افتادگی پاییز…من به دنبال چه بودم اینجا؟آره یه مهندس عمران شدم.…با اسمی که اسم شبم بود خانه دوست رو نوشتم…حالا فقط یه عالم خاطره و ساعت‌ها تنهایی دارم…کسی به قلب آدم چقدر بها میده؟….راستی من در این بیهوده سرا چه می‌کردم؟.

صدایی روی دوش ثانیه‌ها از عمق تاریک شب می‌گذشت،یادم آمد بانویی که فصل سرد را کاغذی کرد ــ فروغ خاموش‌ ــ هم گفته بود تنها اوست که می‌ماند.صدا با تمام توان روی سبزه‌زار فرش قدم نهاد…این همه‌ کاغذ کاهی و نوشته‌ها…این همه…و من با اسم شبم روی دوازه‌ی آدمهایی که روزمرگی‌ها در کام خوش خواب فرو می‌بردشان پا گذاشتم…چرا صدا را نمی‌شد فریاد زد؟…صدا از جنس سکوت بود.معجزه‌ی قرن بود…..بگو ای یار بگو…که دلم تنگ شده..رو زمین جا ندارم…آسمون سنگ شده…من از تولد کسی می‌آمدم که نوشته:سر ارادت ما و آستان حضرت دوست،که هرچه بر سر ما می‌رود ارادت اوست….دل دریا رو نوشتی .. همه دنیارو نوشتی…دل ما رو بنویس.کوله بار تنهایی‌ها سنگین و دست من خسته شد از بس که نوشتم…راه طولانی خانه دوست من…جایی که این همه تنهایی رو رها کنم که برن زیر شیرونی و شب بیاد…آخه خدایا کویر شباش دیدنیه…شب یعنی شب کویر…اینک زیر نورافکن..اوج شعر من…آخرین پرده…قصه قصه‌ی مردی…که غرورش را رها نکرده….هرچه که بود..مثل فانوس گرم و روشن بود…مثل هیچکس نبود…شبیه من بود………

تنهایی‌های مردی که قلبش مثل قلب پرنده بودو می‌خواست پر بگیره تمام کویر رو پر کرد…کم کم از میان این شنها که شب را خنک میکردند به راهی رسیدم که به خانه دوستم میبردم….امشب انگار کلمه نیست…رنگ خیال نیست که بزنم به کلمه‌ها…ساده ساده.بی‌نهایت ساده….اما هنوز خوشحالم که خانه دوست رو دارم…هنوزم خوشحالم که هست..هنوز و هنوز…با تمام وجود ایستاده…و من هم به پاش…بهترین لحظه‌ها بود وقتی life.khaneyedoost رو داشتیم.و شنیدم که صدا می‌گفت دروغه روز دوباره دروغه....

این روزها تنها جایی که می‌توان ساده بود و نفش کشید،تنهاییست.

حالا 1،2 و 3.اینجا پاییز...نزدیک ورق روشن وقت.حالا صدا به دو صندلی خالی رسید.فصل سرد در ابتدا یا انتها؟کلمه ناگهان ک ل م ه شد.....

 

نظرات شما(1)

 #لينک ثابت #nima#12:15 ‎‎‎‎‎#





  یکشنبه ۲۶ آبان ۱۳۸۷

پرنده

پرنده بر فراز افق تاریک بشر گرد سفید سکوت میریخت.پرنده با دستهای بزرگی که داشت میتوانست نگرانیهای میلیاردها قلب تنهایی که برای یک لحظه میتپیدند را حمل کند….شعله روشن شرق لابه لا از هر گوشه این حجم انبوه تاریکی میگذشت….صدا میگفت که بر هر چه خاکستر روشن است بریز این همه حسرت کهنه را…و مدام بود که صدا تکرار میشد…به شیوه باران سمت موسیقی آبی دویدم که از میانه این همه تنهایی عبور کرده بود…جنگل سرد و ساکت بود…پرنده آرام پر میگرفت..دور دستها برای ما زندگی توضیح میداد…اما اینجا بر زمین نمناک حقیقت نه…همانجا دور از قلب دستهایی که همه تو را نشان میدادند….اینجا حسرت بود و حسرت و حسرت….گذاشتم موسیقی به اوج خود نزدیک شود...اجازه دادند که روی هوای مه آلود تردید قدم بنهم…دایره های تو در تویی که پرواز تو را از من میگرفتند سرتاسر من را فرا گرفتند…یکی از چند مرد آشنا به تاریکی میگفت،نه زمزمه میکرد…"دستهای سردم را به هم آشنا کن…من اینجا برای توکالایی دارم که تو را از صدای برخورد فلز میان یک توهم دوخته شده جدا میکند…آن کاغذهای رنگی،آن سکه های آلوده…من تو را نجات میدهم…تو از من بگیر…"من به پایان انسان نزدیک…من به آغاز توحش نزدیک…پسرک در آغوش من…آدامسهاش روی زمین پخش…جیبهام خالی…..صراحت برای اولین بار خانه دوست من را در خود پنهان میکرد…

پرنده گرد سفید سکوت بر ما فرو بریز….بگذار اسم خوب تو را از درون صندوق های خاک خورده رها کنیم…بگذار تاریخ بداند تو این همه دایره زرد را از کجا آورده بودی…انگار تمام عمر جلوی دیدگانم بودی و من ندیدمت…قبر من روشن شد…مرا در سکوت یک شب برفی خاک کنید…آنگاه که شب تمام حرفهایش را به برف میدهد تا زندگی آغاز شود….همان موقعی که نقابها روی زمین می افتند و تیرگی خاک تمام انبوه انسان ها را در بر خواهد گرفت…زمانی که کلمه دستهایش را در هم فرو کند و کاغذها برهنه در مسیر باد بدوند…وقتی که پاییز تمامی شکوه خود را در یک غروب دلتنگ به خستگی شب تقدیم کند…هنگامی که باران گودالی از طراوت روح بسازد میان سنگ کوهستانهای تنها.آه ای پرنده تنهایی های من از قبیله آدمهای تنها پر بگیر…پیام این کلبه های تاریک را در آخرین غروب پاییز به گوش آسمانها برسان…بگذار باد دستان تو را بگیرد و به سمت دشتهای سراسر باران ببرد….آینه ها هم امشب همه بیدارند….افسوس که در سکوت شب چیزی نبود که تو نگفته بودی…در سکوت شب بود که گفتی اردیبهشت هم میتواند قسمت گمشده پاییز باشد…ممنونم…گوشه نامریی شب مرا میخواند…برای این تولد دوباره ممنونم…تو در سکوت یک شب برفی مرا تا آرزوهای دوری که دفن کرده بودم بردی…

و شب همه جا هست…چقدر دلم برای پشت غروب تنگ شده…من همسفر خوبی نبودم؟کوله پشتیم پر بود از باران…اما اسم من روی برگهای زرد پاییز نبود…اسم من جایی میان یک شب برفی جامانده بود…و من سالهاست که پرنده ها را برای یافتن اسم گمشده ام به تاریخ میفرستم…لابه لای کاغذهای کاهی زمستانهای دور…دلم میخواهد بروم…نمیدانم اما کجا باران منتظر من است…کاش میدانستم……………...

 

نظرات شما(3)

 #لينک ثابت #nima#11:38 ‎‎‎‎‎#





  جمعه ۱۰ آبان ۱۳۸۷

درد

آروم به صدای باران گوش فرا میدهم.تمام منافذ کوچک خانه را میگشایم به سمت هیجان آرامی که تمام شب از آسمان فرو میریخت،باران شب پاییز...و من که تمام انگشتهایم را دفن کرده بودم سمت آسمان دویدم،زیر هجوم اشکهای تو،سوی حجم سبزی که در تاریکی شب در هم تنیده شده به آن خاطراتی که روی کاغذهای کاهی گذشت می ماند.مثل وقتی می افزودی به آبهای روان،آنگاه که مردمان با هراس از تو میگریختند،درد در تمام وجودم حرکت میکند.دردی که درد است،نه یک لحظه و بعد....کودکی آب،یک کلاه صورتی از باد موهایش را میپوشاند و یک نقاب از غم،قلبش را از عبور بی وقفه شادی ها...آرام_لفظی که پر از طراوت تکرار است_ به تو میاندیشیدم...به دستهایت که آن روز با یک چوب یک ارکستر به نام ابر را هدایت کرد.عجب موسیقی نواختی،بی لحظه ای نبودن....بعد سوار یکی از نت هایی شدی که تو را به سمت جایی ببرد که رود از آنجا می آمد،چشمان کودکی که کلاهی صورتی و نقابی سفید................

میان الفاظ پدر حرکت میکردم.کلمات قرمز.و من به سمت جایی میرفتم که نقطه صفرم بود..تا باز جویم روزگار وصل خویش.من که دیوانه ای بیش نبودم...پرودگار برگهای زرد معلق در هوا،خدای باران های سیل آسا...مرا به روزگار وصلم باز گردان،مرا از میان کنایه های فرزند دوم بشرم نجات بده،مرا به دوستانم واگذار،همانهایی که با لباس های سپید و زننجیر به دست آوای آبی میخوانند :
SONG_FOR_THE_UNIFICATION


مشتهای گره کرده ام را در سکوت شبی که برف میبارید تکان میدادم...بخار تکرار شدنم در هوا پخش بود،و من با ذهن تاریک و تنهایم به استقبال تو میرفتم...مثل یک بازی دلچسب بود.تصاویر جا ماندند و من با روح آشنا شدم...یکی از آنها به من برخورد کرد،همان قرمزهایی که سرعت حرکت میکردند،در اتاقک کوچکی از باران پناه گرفته بودیم،یادم آمد،شب از ستاره خالی بود و من صدای زوزه گرگی را به فلوتی که چوپان های سرزمین مادریم میزدند،شبیه میکردم...بیشتر و بیشتر وبیشتر میشدند و من زیر آماج این کلمه ها که در گوشهایم گیر کرده بودند میمردم...حلقه سبزی در کار نبود..تا چشم کار میکرد تاریک تاریک بود....................

انگشتهام را خودم پیدا کردم،همانجایی که خاکشان کرده بودم که نه،کمی به سمت فوران خون چرخیده بودند.باران چه که نمیکرد...من تنها به باران ایمان داشتم.

 

نظرات شما(2)

 #لينک ثابت #nima#09:17 ‎‎‎‎‎#





  سه شنبه ۷ آبان ۱۳۸۷

روزگار تنهایی

شتاب زده داشت رنگ میزد به کاغذها،رنگهایی که هر چه قدرپراکنده میشدند آرامششم باهاش میرفت،نیمای تنها حالا وسط جماعتی بود که میگشت دنبال یه راه فرار.پرنده اون بالاها بال میزد،رو دوشش یه عالمه خاطره بود ویه عالمه شکست.آخر چرا من انقدر تنهام؟سوالی که همیشه میپرسید.چه قدر بد بود هر کس رسید،تاب نیاورد،همیشه خیانتی بود که آسمون رو بی رنگ میکرد،زیباییو از شب میگرفت.چه قدر راحت موسیقی زیبای رویا رو عوض کردیم با پیشرفت.به اسم پیشرفت زدیم زیر همه چیز.چقدر قلب شکسته هست زیر پاهامون.صدایی که هر شب گوش نیما رو پر کرده….چقدر دلم گرفته…یادم رفته که برای خندیدن چه کار باید بکنم؟

چشاشو بست و با تمام وجود کنترل ضربانشو به دست گرفت،میبینی بین بودن و تا ابد بودن فاصله یک پرده نامریی است.خیابونو انگار تازه شسته بود،باز هم اطرفو تو قلبش مرور کرد،نیما چرا انقدر به هم ریخته ای؟چقدر قلبت سنگین شده…من به دنبال گم شدم همه رویاهارو سفر کردم،از دشت تنهایی شروع کردم،رو بام پاییز پا نهادم،سمت خانه دوست دویدم،اما در بسته بود.قفلی به اندازه غرور وترس روش زده شده بود.از سرزمین آدمهای کثافت عبور کردم،خدایا…خدایا کمکم کن پس کجاست.ابر از من خجالت کشید آنقدر که اشک ریختم…رو نهادم به غارهایی که از آنجا آمده بودم….آرامشم را باد برد،لبخندم را آب…به کشور تنهایی بازگشتم.خسته و تنها حتی خواب هم از دوشم پر کشید.این بار تنهایی جنس لطیفی نداشت،مرگ با من سخن نمیگفت،وای چه قدر آدم…چقدر کثافت تو خیابونا رو در دیوارا دارن راه میرن…پس چتری کو من برم زیرشو بارون خیسم نکنه….بارون شب پاییز من کو؟بارون شب پاییز من کو؟چقدر خوب بود وقتی بود و بی وقفه میبارید و من نفهمیدم…برگرد…برگرد..من به کمک نیاز دارم..شهر روز به روز به دیوارهاش ارتفاع میداد و کثافتها به دنبال پیشرفت کتابها را ورق میزدند….و گوشه ای دور از جماعت وسط تنهایی یک نیمای تنها به دنبال حلقه نوری تنها بود…ندا آمد که باز هم سفرت را شروع کن…تفکر تمام کثافتها را زیر پا بگذار….نیمای خانه دوست برگرد…خانه دوست بی چتری که باز باشه و متعلق باشه به بارون شب پاییز خانه دوست نیست….

نوشته های کاغذ کاهی تموم تنم رو تکون میداد…بازهم کاسه بینایی نتوانست تا آخر برود…این خطهایی که معجزه میکنند….کاش آن روزهای خوب هیچوقت تمام نمیشد…روزهایی که سالها نیما خوابش را دید…

 

نظرات شما(0)

 #لينک ثابت #nima#01:04 ‎‎‎‎‎#