
|

جمعه ۱ مرداد ۱۳۸۹ |
|
خانه دوست |
|

سایه شب گرم تابستان تمام رویاهام را پوشانده بود.آخرین باری که ماه را تماشا کرده بودم چه زمانی بود؟نجوای اسرار آمیز قدیمیترین واژهای از محبت که میشناختم مرا در خود فرو برده است.کمی بعد از آفتاب دستانم را در جیبم می گذارم و به دنبال کاغذهای رنگیایی که تمام شهر را آکنده از بوی تعفن کردهاند میدوم.اگر عطر سحرانگیز شب نبود من خودم را آن دورها لابهلای آدمهایی که کودکان سرزمینم با آنها بیگانهاند باید جستجو میکردم...تمام جریان خستهکننده اتاقی که من با همکارانم آن جا محبوسم را به دستان سخاوتمند پنجره میسپارم...پنجرهای که من میفرومشم با آن که خواهانش هستم چقدر بیگانه است...حرارت بیپروای خورشید را سپری نهادهایم و دستان تهی خویش را به پندار خودمان با صورتهای مغرورمان پر کرده ایم...با خودم میگویم کاش ابعاد تنگ جهان پیرامونم را یارای عبور از آستانهی کوچک رویاهایم بود...
همیشه آخرین پردهی این آمد و شد بی فایده راهی هست و دری...دری که تمام دلتنگیهای را میتوانم ببرم آن سویش....جایی که سالهاست روح من آزاد است....دشت بیانتهایی و خانهی کوچک تکی.خانه دوست........
|
|
نظرات شما(2) |
|
#لينک ثابت #nima#11:43 # |
|
چهارشنبه ۲ تیر ۱۳۸۹ |
|
سه شنبه شبها |
|
موج ممتدی به نام صدا سکوت شب را شکافت.ساعت سبز(چه داستان قدیمی ایی دارد این اسم) شده بود.بازهم سه شنبه.بازهم ساعت ده شب.استاد من که ارادت بی انتهایم را تنها نثار صدایش میتوانستم بکنم آنجا بود.درست بود که از بنیاد میلی بیزار بودم اما رادیو پیام سه شنبه شبها همیشه متفاوت بود....رشید کاکاوند...چه سالهایی را با او سپری کردم....نمیدانستم به چه زبانی باید این را میگفتم.زبان نوشتن را هم فراموش کرده ام این روزها...
|
|
نظرات شما(8) |
|
#لينک ثابت #nima#04:27 # |
|
دوشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۳۸۹ |
|
سر آبادان |
|

روزی روزگاری مردی به نام آرزوهای دست نیافتنی از کنار من عبور کرد...دست من را گرفت...سفر ما را تا چند تکه ابر آزاد برد....سفر ما را به به زیبایی اردیبهشت مهمان کرد...ما را تا فراغت رودخانههای فراموش شده تا وسوسه چیدن سبزترین مخلوق بی پناه تا پرواز رویاهای خوش رنگ حرارت اجاق کوچک خانه ...برد...برد...برد...

آغوشم را روبروی چوب های خیس باز کردم..باد تنهایی آن را پر کرد...کلمه سرشار از شوق پریدن بود...همه جا پر از خدا بود.حشره کارش بو کردن گل بود آن جا...آدمهاش عصرها ابر میخوردند...صبحانهشان آفتاب بود و کارشان رویش گیاه...چهره سرخ حیات ، خندان بود....زمان را بین مه بود که پیدا کردم....روبروی سنگ سیاه بلند قامتی نشسته بود و از صدها سال پیش سخن میگفت....

مردی از جنس رویاهای بیبند...مردی از جنس لطافت شقایقهایی که وقتی جذبه روح آرامش را بو کشیده بودند زندانی از جنس قاب تصویر برایش ساختم...

رود را سر میکشیدم زندگی را لمس میکردم."میل" که شروع به نواختن میکرد باد بود که صدایش را روی دوش تنهایی های خوابهایم میگذاشت...سادگی بیپروایی که برای سلام ، شاخه درختی را مدام تکان می داد..او میماند و من میرفتم...سفر مرا میبرد...شب کثیف تهران باز برای من لالایی میخواند و من برای بالش خستگیهام یک بغل داستانِ آزادی آورده بودم...........
|
|
نظرات شما(11) |
|
#لينک ثابت #nima#08:16 # |
|
دوشنبه ۶ اردیبهشت ۱۳۸۹ |
|
و حالا باز ششم اردیبهشت |
|
بهار...تابستان...پاییز....حالا باز هم اردیبهشت...چقدر صبر کرده بودم تا ششمین روز اردیبهشت را تنفس کنم...حالا تنها کسی که دلتنگی این ثانیههای سنگین را با من میبیند یاسهای همسایه است که دوشادوش باد حرکت های ذهن خستهام را پیشبینی میکند...دنیا هجمهی بی انتهایی از درد را در تنگه قلب من مینشاند و کلمات گم شدهی من را عبور رهگذری که آفتاب را تا خانه شب همراهی می کند میفهمد.....زمان، این واژهي گنگ و نامفهوم تمام چین و چروک دیدگان من را فرا میگیرد...27 سال گذشت...انبوه اوراقی که باید لابهلای آن ها سرک کشید....
بین حملات وسیع روزمرگی ها نشستهام و کلید ها را فشار می دهم.پبشتر چه بهایی که تولد داشت برای من...هنوز هم اندیشهام پر از ترین هاست برای همین روز...ششم اردیبهشت...ساعت بیمهابا میتازد......پنجره را بازمیکنم...و تنها قاصدکی که از کهکشان ما ماندهاست آرام زمزمه میکند: تولدت مبارک.
|
|
نظرات شما(4) |
|
#لينک ثابت #nima#02:43 # |
|
چهارشنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۸۹ |
|
تپش سایه دوست |
|
پردهی لغزان چشمان پسرک را دستان خستهاش کنار میزد...ساعت آرام داد میزد...اردیبهشت....تمام حجم اتاق کوچکش را نجوای پیرمرد تنهایی پر کرده بود...یاد نسیم کوتاه عمری، بود که مدتها بر او میوزید و درست در ابتدا اردیبهشت بود که تابلوی سفید خالی داشت حالیاش میکرد که ..ناگهان حرارت فضای خالی را اشک پوشاند....دیروز خورشید هم میگریست...باورش نمیشد حالا او هم داشت گریه میکرد...سرش را روی شانهی موسیقی گذاشت..."اینجا پرندگان نمیخوانند....".رویای کودکانهی سادهای که آسمان رویاهای شبانهاش را در همراهی مرارت سوت ممتدی که گناه در گوشش میزد ،میپوشاند حالا حلقهی وسیعی از اشک پوشانده بود...دهکده ای آن دودرستها...نزدیکی تقارب رود و پهنای سربلند یک درخت...جایی که در زمان گم شده بود.جایی که هرگاه شروع به بردن نامش میکرد، قلب کوچکش ناگهان دچار تحرک وصفناپذیری میشد که تا تختهای سفید میبردش....قانون نانوشتهای که مردمان جهان را به جدایی میخواند...و او همیشه پر از علامت سوال میدوید...آتش شعلهوری که همه جا را سوزانده بود... دشتهای سبز بیپایان...خالی...خالی...
تا چشم کار میکند آبیِ آب است و پاروهای شکستهای که این خفگی بیکران بر قلب من میکوبد...اشکهای خورشید ، سیاهی خاک را محو دریا میکند...دو دست کوچک خسته، تنهایی غلیظی را از حرارت فراوانی که همه جا هست، آویزان میکند.شاهد میآید...شهادت من را اما موجهای سهمگین دریا دریا دریا به فراموشی میسپارد...تا چشم کار میکند تنهایی همه جا هست.
گاهی تنها هیجان قطرات درشتی که هدیه آسمان ابری چشمانش است آرامش میکند.....کتاب اردیبهشت را باز که می کنم نام تو سرفصل پروازهای جهان است.چه درد انبوهی که تو در یافتن راز گل سرخ، شب را گام میزدی و من تازه داشتم گم شدن را در آغوش مادر میآموختم...پیرمرد میگوید شکفتن گلی...ناخوداگاه صورتم را اشک میپوشاند....شب را صدای یادآوریهایت پر کرده...هوای تیرهی غروب را تا مرز نگاه تو رمز گشایی میکنم..آن گاه که "سرطان شریف عزلت" دریچهی شب را برایت میگشود...جهان من پر از سادگیهای توست...
شاملو مرا آتش میزند...رگههای سفیدی که از سیاهی لبانم برمیخیزد تا ساعت نیمه شب میرود...دلم میخواهد فریاد بزنم...چقدر حرف ناگفته...چقدر کلمه در بند...اشک دوباره چشمانم را میپوشاند…
|
|
نظرات شما(8) |
|
#لينک ثابت #nima#12:21 # |
|
یکشنبه ۲۹ فروردین ۱۳۸۹ |
|
اردیبهشت |
|
گوشه کنار علامت سفیدی که مدام تکان میخورد پوشهای بود پر از موسیقیهای قدیمی...فاصلهای که بین من و دنیای آنها بود(!) را یک سیم سیاه پر کرد...از میدان ولیعصر که وارد فلسطین شدم و طالقانی تا کنار دیوارهای آن همه دانشجو که میخواستند آزاد شوند خاکستری ذهنم را با قرمز قلبم خونین کردم...یکی دو کیلو آگاهی دستهایم را خسته کرده بود....ـ تازگیها هیچ بوی کاغذ کاهی لای خطوط سیاه و سپید زندگیم نیست ـ .هنوز آن همه فلز خسته به انقلاب نرسیده بود که بهار دید دارد به اردیبهشت نزدیک میشود...آه...پروردگار تنهاییهام...بگذار ساده بگویم....(مثل همین انگشتانی که چشمانم را که میبندم این همه حرف تازه را به دنیا هدیه می کنند...آن دست بی پروایی که امروز به من اجازه داد قدیمیترین همراه کودکیهام را لمس کنم...زمانیکه تنها به جنوب میرفت تا برای دیدن بهتر شعرهایش لنز دوربینها را بردارد...شکل آقایی که در دشتهای پهناور کاشان راه میرفت...سادگی میدید و کلمات را نگاه میکرد تا شعر شوند...)...آری بگذار ساده بگویم ...امشب باران میبارد...
موسیقی گوش میدهم...مثل همیشه...ساز درخت...نت رود...اردیبهشت نزدیک است...اتاق کوچکم پر از آوای باران است...دستهای خالی ام را حرارت صدای مرد تنهایی از سرزمینهای دور میسوزاند...این شبهای کوتاه چقدر دلم میخواهد از دوردست ها؛ آن جا که نورش الان در چشمانم دیده میشود؛ سراغم بیایند...دلم میخواهد بروم...دور دور....و این رویای قدیمی که کودکیهام هم میگوید یادش بوده....حیف باشد...الان است که باران تمام شود...چشمانم را میبندم...اردی بهشت نزدیک است...

|
|
نظرات شما(2) |
|
#لينک ثابت #nima#08:39 # |
|
|