
|

دوشنبه ۱۹ بهمن ۱۳۸۸ |
|
دروغ گو |
|
برف روی شب سوار میشود، از سرزمینهای دور صدای تغییر میآید...ذهن مشوش پسرک داستانهام لابهلای سرگردانی نورها قدم میزند.خیابان بلندی که در انتهای نامعلوم آن آسمان آوار میشود برای زمین سیاه من ....چشمهایم را اندکی میبندم؛حرارت خستهکننده زندگی، چند تصمیم میگذارد اینجا..کف رویاهایم...و من آرام به موسیقی جاری در باد گوش میسپارم...یاد شبهای بلندی که پرواز تمرین میکردیم..آن همه ثانیههایی که شبح پرشور نقاشیهاش هرآنچه خاک بود را از من جدا میساخت...دستهام...آه دستهام میسوخت اما من لبخند زده بودم...حالا...یک آسفالت که تا بینهایت برای رساندن یک به این نواخت کشیده شده است...کلید هم میخوابد تا فردا قفل درهای تنهایی پسرک را خوب باز کند.......
دروغ گو...دروغ گو...میان آن همه امواج گوش خراش تنها یک صدا بود که سقف اتاق را میشکافد و درد چکه چکه قلب کوچک پسرک را میپوشاند....اگر برود صدا را هم باید در کاسه نهارش جمع کند و ببرد...و چقدر حرف آنجا کنار سطل آشغال نشسته بود..."ولش کن...این داستان ها این روزها خوانندهای ندارد".کاش این همه باطله که روی زمین راه میروند را بنشانم وسط پیشخوان سکوت...کتاب خوبی میشود...و برگ نخست:دلم برای اینکه بگوید دروغ گو تنگ میشود.......گفته بودند:هرچه از دوست رسد نکوست.
|
|
نظرات شما(2) |
|
#لينک ثابت #nima#09:03 # |
|
دوشنبه ۵ بهمن ۱۳۸۸ |
|
آه خدایا |
|
یه وقتایی تو زندگی هست که احساس میکنی تمام مشکلات دنیا رو سرت خراب شده با این که تو بی تقصیری.امروز و این لحظه برای اولین بار همچین حسی دارم.این متفاوت ترین نوشته باید باشه در خانه دوست.آدمها اینجا تار میشن و من تنهای تنها بی این که کسی رو داشته باشم تا یک کلمه از دردهام باهاش حرف بزنم .....همین روزا..همین روزا باید هر چی دارم و ندارم رو جمع کنم و برم.
|
|
نظرات شما(2) |
|
#لينک ثابت #nima#04:40 # |
|
شنبه ۲۶ دی ۱۳۸۸ |
|
راهی میان آسمان |
|

آسمان وقتی که پسرک از ابرها بالا میرفت نگاهش میکرد.آسمان سکوت پسرک را وقتی با کولهپشتیاش حرف میزد، میشنید.زمانی که باد پایا (ی) انتظار همسفر را برای پسرک نون میگذاشت باران تندی گرفت... و آبی بیکران را تاریکی زیبای شب فرا گرفت...کتاب شعرشهاش را گشود...دیگر لازم نبود باد ورق بزند باران بخواند و او کلمهها را تا دشتهای وسیع خدا دنبال کند...تنها چند تکهی سبک ابر بود...صدای گامهاش برای گوش آسمان و پسرک لالایی بود...خورشید دست از سوزاندن بشر برداشت...ابر کوچکِ تنهایی را بخار کرد...آن سوی مه عظیمی که بالا میرفت که ف برای اصله میشد، اشکهاشان در مسیر موازی رو به زمین میریخت...ح ک م ت.تنها صدایی که در باد به گوش میرسید حروفی بود که پسرک لای کتابش گذاشت..زیر درخت ایستاد.او با همه چیز مبارزه خواهد کرد.....
|
|
نظرات شما(5) |
|
#لينک ثابت #nima#08:18 # |
|
شنبه ۱۲ دی ۱۳۸۸ |
|
از باران تا حافظ |
|

لابهلاى یک روز بارانی پیداش شد،بین اتصال یک حجم وسیع سیاه و فلز سرد ،من بین انبوه علایم مانده بودم...برای من یک بغل صدا آورد....دستهام وقتی به تنهایی رسیدم برق میزد...ابعاد کوچک اتاق را توان تاب آوردن این کلمات نبود....ناچار نیاکان من را به من برگرداند...روی هر ورق هجایی مینشاندم....او حافظ میخواند من شاملو گوش میدادم.....
خواب خدا میدیدم.خدایان خود خوانده هیزم نفرت بر آتش ظلم میریختند...تمام خشمی که از کودکیهام همراهم بود حالا در چشمانم نقش بسته بود...روزی....روزی خواهد آمد...تمام اصوات موسیقی جهان که در هوا جاری بود هر لحظه همین را میگفت...روزی خواهد آمد....هر روحی که آزاد میشد....تمام موسیقیهای جاری جهان...روزی خواهد آمد................
|
|
نظرات شما(9) |
|
#لينک ثابت #nima#10:05 # |
|
جمعه ۴ دی ۱۳۸۸ |
|
ز م س ت ان |
|
زمستان هم مثل تنهایی ت دارد.زمستان هم مثل سکوت س دارد.زمستان مثل من م دارد...کف زمین از یکنواختی خاک میخورد...عشق در دست گرفتم...پنجره هم نگاه بیگانهاش را پرتوهای سرگردان برد.گشودمش.شب پر از صدای همسایهها بود...چه رویاهای کودکانهای...من روی گرد و خاکها نشسته بودم...زمان آبستن ثانیههای تلخی برای من بود.هراسِ ارشد روی سکوت زیبای شب سنگینی میکرد...زمان، انتظار بوی ورق کاهی داشت... من به آن جبرِ سنگین ریاضیات میدادم...
میگفتند در ثانیهای باشکوه،در اوهام یک شب خیس پاییز،حیات روزنهای خواهد گشود...روزنهای که تمام جمعیت اندکی که ب، به باران داده بودند را ببرد تا اعماق جنگلهای انبوهی که خدا در آن جا متولد شده بود...چقدر دلم گرفته بود...چقدر........................
|
|
نظرات شما(4) |
|
#لينک ثابت #nima#12:13 # |
|
شنبه ۲۸ آذر ۱۳۸۸ |
|
91 |
|
سپید دانههای کوچکی که هوا را از تکههای آسمان پر کرده بود قدمهای بلند من را میگرفت.کنار تنهایی یک پارک نشستم.مشت پر از خدایم را باز کردم و به جرقههای اندک خوشبختی مهلت ملاقات دادم....آن دورها بر صفحهی رنگیایی که جیبم را پر کرده بود،91 ماه زندگی من، میخندید...دکمه ی سبز را لمس میکردم"الو....".
هوا از آسمان فرار میکرد.این لحظههای آخر ما بود.ثانیهها تند تند میدویدند.روزمرگی از روی دنیا میزدودم،امروز درس مهمی داشتم...باید قانون صاف ماندن یک ستون را به کاغذ میفهماندم....سرم را از بین آدمها بیرون آوردم...پشت پنجره تو برای باران لالایی میخواندی.........
|
|
نظرات شما(6) |
|
#لينک ثابت #nima#10:49 # |
|
|