
|

جمعه ۲۲ خرداد ۱۳۸۸ |
|
آیا؟ |
|
تنها کنار سکوت شب قدم بر میداشتم.تصوير تاریکی از حیات بشر با سنگهایی که به آسمان پرتاب میشدند حرف میزد.صدا همه جا بود.چشمان تو از جادهی تاریکی که من بر مدارش تا انتها باید میرفتم بالا و بالاتر میرفت و دور میشد.آیا؟ آیا جدایی قانون جهان بود؟ چند قطره اشک آرام بی آنکه فرمانی برسد برای نرفتن و دیدن از چشمانم فروریخت. هوای سرد تنهایی بر دوش باد سوار بود و با تمام توان تنها جادهای که برای رفتن بود را انباشته میکرد....پیرمردی دور دستها همراه شب بود.صدای موسیقیایی که قرنها زمان را طی کرده بود روی دستانم نشست...من از تو دور میشدم...از حقیقت همیشه بیداری که باید جاده را برایش سوغاتی میآوردم.دستانم از حرارت تاریخ میسوخت...
درهای بازگشتن را با هم بستیم، پلهای پشت سر را با مشت هایمان خراب کردیم، خانههای عادتمان را با ذهنهایمان نابود کردیم.....به شیوهی باران سخاوتمندانه هر چه داشتیم و نداشتیم را گذاشتیم برای آن گل سرخهایی که حیات تنگشان بود...جاده هنوز هست... با قلبهامان راه رفتیم...روز نبودیم شب طلوع کردیم...اشک نوشیدیم، کفشهای عرف را پاره کردیم، روی انگشتهای عشق دویدیم و بر خاک حقیقت افتادیم...صحرای بخار شدهای در کنج دریاها بود که زمانهای بسیاری را با آن سر کردیم.تو رو به خورشید سجده رفتی و من بوی شب را استشمام کردم و این دو راهیایی بود که سالهاست میرویم و به آن نمیرسیم...حیف بود مگر نه؟ تمام نقشه من ورقهایی بود که باد به آن حسرت ورزید...راهی برای سومین مسیر ساختن کار سادهای نیست.توان من چکه چکه لای داوودیهایی که بوسیدمت ماند...زمان بر من پتک زد و دستانم را اهدای درختی کردم که نور میخواست و چه جالب بود هر که را میرانیم به خدا میسپاریم...آیا؟ آیا جدایی قانون حفاظت خدا از شوق دویدن میان انبوه نرگسهای طلایی دشت تو بود؟...فریاد میزنم و باران سینهی آسمان را میشکافد و من تنها جادهی شب را به تمام نداشتههام پیوند میزنم...
اگر نور میخواهی بنوشی جایی در شب هست...جایی که میان زمان و مکان جا مانده است...دستهایت...دستهایت را به من بده....هنوز باد، موسیقی قدمهامان زیر باران شب پاییز، از بر میکند.گوش کن...چشمهات را ببند...در انتهای غروب دریا بر من هنوز باد میوزد.....هنوز بهشت پشت غروب است..............................
|
|
نظرات شما(1) |
|
#لينک ثابت #nima#12:05 # |
|
شنبه ۲ خرداد ۱۳۸۸ |
|
روياي سالهاي دور |
|
روزهای تردید پی در پی سپری شدند.به شبهایی نزدیک میشوم که دستانم را باید با ستاره ها بشورم اگر این سقفها بگذارند...این روزها سلولهای خاکستریم مدام صداها را میگیرند.مدام افکار پریدن از بلندیها اگر به دست این بشرت خلق نشده بودند....دنبال واژه ای میگشتم که از عدالتت شکایت را با آن آغاز کنم.این را هم به خودت واگذار میکنم....لابه لای شب بوها گفته بود هستی من شب بوهایم را در انتهای شبی تاریک بود که کنار درخت باران در جنگلی کاشتم....میبینی سلولهای خاکستری و کوچه های بی پایان را در یک نگاه میبینم اما راهی به سوی انبوه حجم سبزم پیدا نمیکنم.در قید و بندها گیر افتاده ام.به قول نازک طبعی افیون ملتها.حیرانی گوش میکنم...من قصد جام باقی ام.دارم هوای عاشقی...باید از گردهای خاکستری که در هوا سفر میکنم کمک بگیرم.از ذرات مذاب که روی هم میغلتند...اما شاید هم نه.چند تکه چوب که دست را رویشان کشید و نام جایی که باید در آن باشیم را بفهمیم.(باید؟)...چقدر باید بگردم.فکرش را بکن...میدانم همه شان خسته اند.با من میایند.کاروانی میشویم برای خودمان.سادگی را پرچمی میکنیم و عاشقی را بازدم...باید منتظر پاییز باشیم مگر نه؟غروب هم باید باشد و باران هم باید ببارد...دریچه ای گشوده خواهد شد در اعماق حجم سبزی که شب بوهام آنجا بود.ما دهکده مان را خواهیم ساخت.ذهن تو وقلبت مدوام پر از رویاها باد.
|
|
نظرات شما(3) |
|
#لينک ثابت #nima#07:52 # |
|
شنبه ۵ اردیبهشت ۱۳۸۸ |
|
ششم اردیبهشت |
|
باز 365 روز گذشت.شبهای طولانی…بارانی و در حیرانی.بازهم ششمین روز اردیبهشت فرا رسید.باران بیوقفه میبارد،خورشید انگار تصمیم ندارد شکوه ابرها را تسخیر کند.روزهای بلند گذشتند.مدتها منتظر ششمین روز اردیبهشت بود و حالا باز هم به او رسیدم.در اندیشههای گوناگونم غوطه ور خیره،به مه که دوردستها را از من میگیرد میشوم.به اینهمه صدا که در فضاست.بوی خوب هوای بارانی را قلبم هدایت میکنم تا شاید کلمههایی که زیر نگاههای سنگین بشر حبس ماندهاند،آزاد شوند.25 سال گذشت و مه هنوز همه جا هست…این جادهی پهناور مرا از میان دشتهای وسیع نرگس عبور نمیدهد چرا؟چرا دست من را نمیرساند به سر شاخه هوش بشری؟چرا تو باید روز نخست از بهشت بروی و من ششمین روز شعرهایت را در اتاق بپرانم؟من سادگیهایت را از هوا میگرفتم اما جاده چقدر ممتد میرود و من نمیدانم تا کی جرعهای که دادی دستانم را بسته نگاه میدارد…گسترهی بی انتهای شبهای بارانی را یادم هست که در کتابی میریخت و دست کودکانی میداد که از نخلهای بلند حقیقت بالا می رفتند.کودکانی که بعدها ابر می شدند و پهنهی بی کران آينه را میشکافتند…هیچکس فهمید فقط که کجا رفتند..هیچکس شدهای تا به حال؟…
شبهای بلند را صداست که به پایان میرساند…و این صدا بیشتر آنِ سهیل محمودی است.در رادیو پیام.چقدر حافظ هست در شبهای من.چقدر شوق گوش…چقدر شوق اشک.حرارت خواستن و نتوانستن….دیشب باران میبارید.من نگران قافیهها بودم به قول تو…سبزها بیرنگ میشدند اصوات بی لحن…کنار تاریکیایی که پرده را انسان میکرد تو و شعرهایت حرکت میکردید…بوی سادگی همه جا میآمد…سالها پیش از اینکه باشم تو بودنم را سپاس نهادی….دوردستها دو پرنده،پرواز را فرامیگیرند،باران آن ها را بدرقه میکند…سرطان خون تو هدیهی تولد من بود.
|
|
نظرات شما(5) |
|
#لينک ثابت #nima#06:29 # |
|
یکشنبه ۱۱ اسفند ۱۳۸۷ |
|
نشانی بهار |
|
صدای خوانندهی قدیم تمام فضای تنهاییهاش را پر میکرد.درد تمامش را میساخت و دوستی که روی خاکهای سالهای گذشته نوشته بود بازیگوش نباش.....تمام نشسته بودم روبروی تو.و کلمه میساختم برای این که این درد مرا میبرد سمت آن دشتهای پهناوری که میان رویاهای ما که از جنس دویدن بود و گلهای زرد نرگس محو شد.امشب باران بارید.دلم برای دلم میسوزد.تنهایی که از لمس میلههای زندان هم میترسد.نمیداند شاید این آهنها همه مصنوعی باشند.رویاهامونو باد برد.هرچی دویدیم فقط تو خواب بود که لمسشون کردیم.حرفی بود که زمان را لرزاند...حالا خواننده من به سمت شاد موسیقیاش میرسید.من هنوز از درد میگقتم.خوب...چه خوب که هنوز خانه دوست هست.خانه دوست...خانه دوست...خانه دوست...زمستان...تابستان و بهار و پاییز...خانه دوست....
حتی نمیتوانم بنویسم رمز....
موسیقی از سرتاپایش را میرود و او که چند تا سوال نا تمام را خط خطی کرده هنوز به صدایی گوش میکند که میگوید دیوانگی رویای دلفین است.......enigma.....انگار چشمانم هر خط متحرکی را دنبال میکند.از تمامی جهان صدا را پی میگیرم.مرا میبرد به انتهای خیس شب جایی که سکوت شنیده میشود...in every color there is the lighteشب همه جا هست.گوش کن...قطرات اشکی که همه جا هست.روی بوی کاغذ کاهیها که وسط اتاق زیر دست وحشی باد جابهجا میشوند....راستی رمز جهان چیست....باید از این چند قطره سوال کنم....باید از غروب بپرسم.فرشتههایی که از بهشت پشت آنجا فقط تصویری گذاشتند...تصویری که هنوز کنار بازیچه تنهایی باد منتظر است...رویاهامان را همین باد برد مگر نه؟..این را هم از این چند قطره میپرسم....دنیا جای دلتنگیهاست...دنیا جای خیره شدنهاست..به خاطرهها...دنیا جای آدمهای ساده نیست.......جای تحقیر..جای باختن...جای تنهایی تا ابد...یه صندلی چوبی و یه میز با کلی کاغذ روش و یک شاخه نور که بذاری لبت...غروب...غروب....برگرد.
|
|
نظرات شما(3) |
|
#لينک ثابت #nima#07:23 # |
|
|